کجایی
نمیدانستم, و هجوم خلاء مرا پر كرد
و سكوت مرا سبكتر ميكرد
من گم شدم و فقط سبك بودم و ديگر هيچ
هزار بام سبز كوچك بودند
ميدانستم مرز اين آسودگي
اين وزن
پشت سر مانده است
در يك چشم بر هم زدن
چشمانم را بستم و گفتم كه هستي
گفت
آفتاب كه هزار سال است سوخته ام
و من ميدانستم
گفت
باران كه هزار سال است باريده ام
و باد !!
من آوار يك شورم يك فرياد
و جنسم از ستاره هاست
چشم كه مي بندم هيچ نميماند از من
رها هستم و سبك
و فقط يك احساس
....