خورشید که پیدا شد
مرغ دریائی پر کشید
وقتی باران رسید
قایقم را ربودند امواج
ساحلم را بردند به تاراج
وقتی خورشید می نشست
ماهی خسته از راه رسید
ستاره باران شد آسمان......
من ماندم و ساحل
یک دنیا عشق
یک دنیا درد
در ساحل چیزی بود
نظرها را میدوخت به خود
شاید برگی
شاید شب تاب
فانوسی آنگاه
روشن بود در برج
شاید می یافت قایقی
گمشده در طوفان...............
وقتی خورشید پیدا شد
من بودم و ساحل
یک عالم عشق
یک عالم درد