تبليغاتX
شرح حال - حکایت یعقوب
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم.

سفر تکوین.فصل بیست و هفتم.

مشتمل بر ۴۶ آیه

۱). و واقع شد هنگامی که اسحق پیر شد که چشمانش از دیدن تار شد و پسر

بزرگ خود عیسو را خوانده وی را گفت که ای پسرم و او دیگر گفت که اینک حاضرم.

 

۲).وگفت که اینک حال پیر شدم و به روز وفات خود عارف نیستم.

 

۳).پس حال اسلحه خود یعنی ترکش و کمان خود را بگیر و به صحرا رفته از برای

من شکاری صید کن .

 

۴).و برای من چنان که میل دارم طعامی ترتیب داده بمن بیاور تا آنکه بخورم و جانم

پیش از وفاتم تو را برکت دهد.

 

۵). و ربقاه (مادر یعقوب)آنچه که اسحق به پسرش عیسو گفت  شنید.پس عیسو به

صحرا رفت تا آنکه برای شکار صید کرده به پدرش بیاورد.

 

۶).و ربقاه به پسر خود یعقوب متکلم شده گفت اینک پدر تو را شنیدم که با

برادرت عیسو بدین مضمون گفت .

 

۷).که از برایم صیدی آورده طعامی ترتیب نما تا بخورم و پیش از وفاتم ترا در

حضور خداوند دعای خیر نمایم.

 

۸).پس ای پسر من فرمانمرا اطاعت نما به نوعی که تو را میفرمایم.

 

۹).حال به گله برو و از برایم دو بزغاله خوبی از آن بیاور تا از آنها برای پدرت

به نحوبی که میل دارد طعامی ترتیب نمایم.

 

۱۰).و تو از برای پدرت ببر تا آنکه بخورد و پیش از وفاتش ترا برکت بدهد.

 

۱۱).و یعقوب به مادرش ربقاه گفت که اینک برادرم عیسو مرد مو  داری است

و من مرد ساده هستم.

 

۱۲).احتمال دارد که پدرم مرا مسح نماید و من در نظرش مثل فریبنده باشم

و بر خود به جای برکت لعنت بیاورم.

 

۱۳).اما مادرش وی را گفت که ای پسرم لعنت تو بر من باشد مراد اینکه فرمان

 مرا اطاعت نموده بروی و از برایم بیاوری.

 

۱۴).پس روانه شده گرفت و از برای مادرش آورد و مادرش طعامی بر طبق میل پدرش

 ترتیب داد.

 

۱۵).و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عیسو را که به خانه نزدش بود گرفت و

به پسر کوچکش یعقوب رساند  

 

۱۶).و پوست های آن بزغاله ها را بر دستها و به سطح گردن او بست.

 

۱۷).و طعام و نانی که ترتیب نموده بود به دست پسر خود یعقوب داد.

 

۱۸).و او نزد پدر خود رفته گفت ای پدرم و او در جواب گفت که اینک

حاضرم ای پسرم . تو کیستی؟ 

 

۱۹).و یعقوب به پدر خود گفت که من اول زاده تو عیسو هستم.

بطوری که مرا امر فرمودی کردم  تمنا اینکه بر خاسته بشینی و از صید

من بخوری تا آنکه جانت مرا دعای خیر نماید

 

۲۰).واسحق به پسر خود گفت که ای پسرم از کجاست که به این زودی یافتی؟

و او گفت اینکه خداوند خدای تو در برابرم راست آورد.

 

۲۱).واسحق به یعقوب گفت به تحقیق ای پسرم نزدیک بیا تا آنکه تو را مسح نمایم

که آیا پسرم عیسو هستی یا نه.

 

۲۲).پس یعقوب به پدر خود اسحق نزدیک آمد و او را مسح نموده گفت که آواز  آواز

یعقوب است اما دستها دست عیسو است.

 

۲۳).و او را تشخیص نداد زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو مودار بود

 پس او را برکت داد.

 

۲۴).وگفت آیا خود پسرم عیسو هستی ؟ و او گفت که هستم.

 

۲۵).و باز گفت که به من نزدیک بیاور تا از صید پسرم بخورم و جانم تو را برکت دهد

و به نزد او آورد که خورد و هم شراب را به او آورد که آشامید.

 

۲۶).و پدرش اسحق به او گفت که ای پسرم نزد من آمده مرا ببوس .

 

۲۷). و به اسحق نزدیک آمده او را بوسید و اسحق لباس او را بوئید و او

را برکت داده گفت ببین که رایحه پسرم مثل رایحه زراعتیست که خداوند

آنرا برکت داده است .

 

۲۸).پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین و فراوانی گندم و

شیره انگور عطا نماید.

 

۲۹).و قوم ها تو را بندگی نمایند و امت ها تو. را تعظیم نمایند و مولای برادرانت

 باش و پسران مادرت تو را کرنش نمایند لعنت کننده ات ملعون و دعای خیر کننده ات

 متبارک باشد .

 

۳۰). و واقع شد بعد از تمام کردن دعای خیر اسحق یعقوب را در حین بیرون رفتن

 یعقوب از حضور پدرش اسحق که برادرش عیسو از صید باز آمد.

 

۳۱).و او هم طعامی ترتیب نموده به جهت پدرش آورد و به پدرش گفت که پدرم برخیزد

 و از صید پسر خود بخورد تا آنکه جانت به من برکت بدهد .

 

۳۲).و پدرش اسحق وی را گفت که تو کیستی ؟ و او در جواب گفت که من پسر اول

زاده ات عیسو هستم .

 

۳۳).پس اسحق به لرزش بسیار شدیدی لرزیده گفت کیست و از کجاست آنکه صید را

صید نموده به من آورده است و پیش از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم که

متبارک هم او خواهد بود .

 

۳۴).و هنگامی که عیسو سخنان پدر خود را شنید به فریاد عظیم و به زیادتی تلخی

فریاد کرده به پدرش گفت که بمن هم بمن برکت بده ای پدرم

 

۳۵) .و او گفت که برادرت از راه حیله بازی آمده برکت تو را گرفته است .

 

۳۶).و عیسو گفت که به حقیقت او را یعقوب خوانند زیرا که این دوباره مرا فریب داده

 است حق بکوریتم را گرفت و اینک حال برکت مرا گرفته است و گفت که آیا از برای

من برکتی را وا نگذاشته ای ؟

 

۳۷).اسحق در جواب عیسو گفت که اینک او را +مولای تو گردانیدم و تمامی برادرانش

را به او بنده دادم و هم او را به گندم و شیره انگور تقویت دادم پس از برای تو ای پسرم

حال چه بکنم؟.

 

۳۸). و عیسو به پدرش گفت که ای پدرم آیا تو را یک برکتی است بتنها و بمن هم بمن

برکت بده ای پدرم و عیسو آواز خود را بلند کرده گریست .

 

۳۹).و پدرش به اسحق جواب داده وی را گفت که اینک مسکن تو از فربهی زمین و از

بالا از شبنم آسمان خواهد بود . 

 

۴۰). و به شمشیرت زندگی خواهی نمود و به برادرت بنده خواهی شد و واقع شود

هنگامی که قوی شوی پالهنگ او را  از گردنت خواهی شکست .

 

۴۱).پس عیسو بر یعقوب به خصوص برکتی که پدرش به او داده بود کینه ورزید و عیسو

در دل خود گفت که ایام نوحه گری از برای پدرم نزدیک است و برادر خود یعقوب را

خواهم کشت.

 

۴۲).و به ربقاه سخنان پسر بزرگ خود عیسو خبر داده شد و فرستاده پسر کوچک خود

یعقوب را احضار نموده گفت که اینک برادرت عیسو به سبب تو خود را تسلی میدهد 

 تا آنکه تو را بکشد . 

 

۴۳).پس حال ای پسرم فرمان مرا اطاعت نما و بر خاسته به نزد برادرم لابان به 

حاران فرار نما .

 

۴۴).و با او چند روز بنشین تا خشم برادرت بنشیند .

 

۴۵).که تا غیظ برادرت از تو رفع شود  و آنچه که به او کردی فراموش کند آنگاه

فرستاده تو را از آنجا خواهم آورد چرا از هر دوی شما در یک روز محروم بمانم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط حسین محمدی  |