وقتی
سر بروی شانه هایم داشتی
وقتی قطره ای اشک مرا به خود آورد
وقتی سخن از مرگ گریانمان کرد
وقتی سخنی مرا از خوابم کرد بیدار
وقتی
نگاهت سوزانتر بود از همیشه
وقتی مینوشتی با انگشت که جا دارم در قلبت
افق بود و من پیش رو جاده ای
باید میرفتم
باید که خود میشناختم
وقتی ستاره ای پرسید
که افق کجاست
من باید می یافتمش
اما من گم شده بودم
وقتی دیدمت در بازگشت
گلهای زنبق در دست
بهار میکاشتی در دشت
وقتی صدایت کردم
لرزیدم
آخر نگاهت سوزانتر شده بود.
من مبهوت تو ...تو مانده سر در گم ...مبهوت من
وقتی تو را نشان از جاده می دادم ...میشناختی!!
تو را نشان از افق دادم می دانستی!!
اما ستاره دیگر نبود
رفته بود.
وقتی بهار آمد
وقتی من و تو رفتیم
دشت بود و تا افق یک دشت زنبق سرخ...