قصه خالي شده از من
خالي شده از تو
...........................................
زندگاني بايد كرد و سبدها را پر تر
و نفس را آرامتر
ياس بايد برد شعر بايد گفت
..........................................
مهتاب گفت بايد از شب بگذريم
وبادها گفتند بايد از آنسو بگذريم
و باران گفت بايد بالاتر بشويم
اما عشق ماندگارمان كرد مانديم
قصه خالي شد از ديگران
ديگراني كه نه باران ديدند و نه باد فهميدند
شش روز گذشت
باراني و مهتابي
و عشق آزاد شد تا علت همه سجده ها باشد.