بسم الله الرحمن الرحیم
حس را خواستم که بنویسم دیدم خالی از
تو نیست
.به هر احوال که نگاه کردم دیدم تو از آن
لبریزی
.فریاد کردم وخواستم بی اذنت سخن بگویم
زانوهایم سست شد
و بی اختیار قلم از من گریخت
.صبح که برفها را کنار میزدم و سرما در من
بود پیدایت شد و تا حالا که شب شده و
همه در خوابند مرا هر جا که خواسته ای
برده ای .
آخر من از آنچه میبینم نترسیده ام
ترسم از آنهائیست که نمیبینم
.چگونه است اگر بخواهم درمن بمانی ومن تورا بفهمم ؟
چه بخواهم و نخواهم جانم را آخر یک روز براهت
خواهی برد
.و مرا به آغوشت راه خواهی داد
.ای سلطان پروازهای بلند
ای صاحب آسمانهای شگرف
تو صاحب هر راهی
تو مالک هر جانی
...........................................
صدایم زدی انگار
من جا مانده ام
!!!!شاید خواب بوده ام
شاید در واژه ای گم شده بودم
من پی هزار بهانه پر رنگ
در هزار کوچه این آسمان
پیچیده ام
!!و از نگاه بارانی هر گل
هزار خاطره در خاطرم جا داده ام
.و از عبور آرام یک ستاره
هزار شبنم سرد بر بالش نرم خود پاشیده ام
و اما من بازگشته ام و به همراه هزار بهانه پر رنگ
آورده ام
من آمده ام و به پیمودن این راه آماده ام
یک سبد میخواهم و
یک صحبت گرم
یک نگاهی که بتوان فهمید
که چه وقت از نفس ابر سفید
باران میآید
.من آمده ام و صدای آگاهی من بیشتر است
!!!