وقتي هيچ نگاهي نمي كند يادت
و هيچ صدائي نمي آيد
بدنبالت
و گناهي نيست
در اين نزديكي تار
گمشده اي در خود و ميگذرند ايام
وقتي از پنجره بادي نمي آورندت
تا جشن كولي هاي سركوچه
سر سوزن كني سيراب
و آسمان شبهاي شهر
تهي از چشمك ستاره هايي ميشود
كه بوي نمناك بهارند و مسافران ستاره دور
و
هيچ نمي بارد از آسمان هر چه ميدوزي نگاه
آه چه ميگويم
وقتي نيستي
هيچ نيست تكه اي چوب
تا به اين رود بتوان دلشاد رفت
و كسي را ديد
و يا رازي فهميد
هيچ ندارد اين مهتاب رونق
و هيچ نميبارد اين ابر
و كس نميخواندازچشمانت شكوه هاي سردمن
آه چه ميگويم
وقتي نيستي
سنجاقكي نيست
مرداب تنهاست