خاموشی ناگهان پرسید کجاست
مقصد باران...
گفتمش آفت باران میجویی؟ نایافتنی ست!
گفت بگو گفتمش دستانت بین
آیا ستاره ای میگیرد جای؟ خندید!
گفتمش چشمانت در آینه ای بین
آیا دریایی میگذارد به قفا؟ خندید!
پرسید باران را آفتی آیا آمده است؟؟
گفتمش عشق....عشق
رفتی باران هم رفت
رفتی نور هم کوچ کرد از دنیای من
رفتی باز آمدنت را میبینم
من میمانم!
رفتی ستاره هم رفت تاریک ماند شبهایم
رفتی نمیدانم ماند قطره ای اشکی دگر ؟
رفتی آمدنت در آینه ام پیداست
جویبار سر راهت میدهد پیغام
آمدنت به گلدانها جان خواهد آورد
آمدنت باران خواهد آورد
نور هزاران چراغ.....
آمدنت پیداست