هر وقت که صبح نمی رسید و ستاره های روشن بام
که میدانم هرگز نشمارده ای
بیتابی کردند
به هر شهاب که شد
قدری نان قدری اشک و بسیار اندیشه هدیه بکن
و کلامت را مگوی که کوچه های این آسمان را نمی شود فهمید
...................................................
اين عادت ماست
هر وقت راهي نيست تا مقصد
مانده ايم
گريه نكن بانو
شب هاي سردي پيش روست
و روزهاي گرمي پشت سر
و يك جرعه از پياله باقيست
گريه نكن
كسي از جاده آنسوتر ميرود
قاصدكي در دست
و پيغامي از صبا
شايد از گندمهاي زرد ،
از پرواز ساعتهاي دور
و گذر آرام اين ايام تلخ
رهايمان كنند .
..............................................................
شايد ما بايد برويم تا رهائي
تا بزرگ
تا همانجائي كه پروانه رنگ گرفت
و صداها آواز شد
بايد برويم نگو كه راه سخت است و دشوار
ما سنگين شده ايم .
پ.ن.۱
من چشمانم را بستم و به آخرين كوچ رسالت انديشيدم من باور هزار اندوه و غرور را ديدم زيباترين باران باريد و اطرافم گلبو شد.
پ.ن.۲
چقدر باران زيباست و چه نمناكي سردي برمن نشسته است وچه ويران ميرود اين دريا تا موج،تا تصوير زيباي زمستانها.رعدهاي بي صداي اين باران پاك،زجه هاي غمگين شب و من كه گريستن هاي گاه گاهي ام پر تپش تر از هميشه ميغرد/واي بر روزهاي ناموزون/