تبليغاتX
شرح حال
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
 

 

دل بی پرواز مانده است

دور از هیاهوی مرغان صداهائی پررنگ در افکارم جا مانده اند .

راست گفت آنکه گلایه میکرد . 

میشود پرید ٫بیا از این صخره بر بالای آسمان پرواز کنیم .

.......................................................................

یک روز بعد از بهار در حالی که همه در من بودند

و وقتی صبح زود بود و من مثل خیلی از روزهای دیگر

خسته تر از دیروز باز با عجله ٫ هر چه داشتم و نداشتم

را با خود برداشتم و سر به بیرون گذاشتم تا اینکه کسی

باشم  مثل تو ای دوست و مثل او که بر من نه مهری

کرد و نه از من زجری بُرد ٬ آشفته و پریشان و بدون آنکه در

من چیزی بروید سر به زیر وارد زندگی یکنواخت امروز شدم.

بسم الله الرحمن الرحیم .

ورد هر روز مرا سنگین میکرد

روز بود اما هوا ابری بود و لطافت را که از ۲ روز قبل به همراه

آورده بود باز بر من ارائه میکردو مرا درخود حل میکرد .

هوای ابری همیشه بر ای من رویاهای خوب ٬ارمغان می آورد.

...

صبح خیلی زود بود

لب پرتگاه ایستادم و بادی که نه تند باشد و نه ملایم اما نمناک و کمی سرد

صورت و سینه ام را تازه میکرد . یک لغزش برای آنکه یکصد متر را سقوط آزاد

کنم کافی بود . هر دو دستم را تا آنجا که میشد گشودم و سرم را که سبکتر

از همیشه مینمود را رو به آسمانی که پر از ابر بود بالا بردم ٬ سینه ام  را  از

نمناکی هوا لبریز کردم و چشمانم را گشودم .

انگار شنوائیم ده ها برابر بیشتراز دیروز بود . طاقتم افزون بود و همه حس هایم

لبریز شده بودند . هردم احساس پرواز در من فزونی میگرفت . کافی بود کمی

جرءت کنم . خلوتی در من بود انگار همه در من به سکوت رسیده بودند . اما

حس های متفاوتی که رشدشان کم هم نبود مرا رها تر نمیکردند . صدائی از

من بر نمی خواست فقط سکوت بود ....

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
شاخ و برگش در وجودم میلغزید

آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

زیر پاهای من زمین سخت تر از همیشه و از جنس سنگ خالص بود ٬

سرم را از آسمان و ابرها جدا کردم و به افق نگاهم خیره ماند . تادور دستها

چیزی نبود که نگاهم را تیره کند و من سکوت نمناکم را ادامه میدادم ٬ هنوز

باد خوبی میوزید و همه هر چه در من بود سکوت بود و حس های رنگارنگ

که هر دم فزونی میافتند .

نم های باران اکنون  بر باد سرد سوار شده بر من مینواختندوصدای هشیاری

در من میکوبید و راهی به بیرون نمی یافت . من تنها بودم و آنچه در من بود هر

دم بزرگ تر می شد .

به پائین پرتگاه نگاه نمی کردم چرا که هرگاه به سختی ها فکر کرده بودم توانائیم

را گم میکردم . در آن لحظه لبریز از شوقی شدم و قدم از قدم برداشتم ٬ دستانم

باز بودند و باد خوبی که میوزید بر اشتیاقم میافزود به ناگاه از زمین جدا شدم و هر

دو پایم سبک بودند .

من در ابتدای آسمان رها شدم و بی وزنی ٬مرا به همراه باد میغلطاند  . تکه ای از

من جدا شد و دور از من  به قسمتی از زمین رسید که آب شور دریاها آن را مملو

کرده بود  و من بی پروا و پر از پرواز در ابتدای آسمان میغلطیدم .


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط حسین محمدی  |