انگار همين چند لحظه قبل بود
چيزي گم كرده بودم . عطش ِ پر از گرمایش هر لحظه مرا به خودمتصل کرده بود و من نا خود آگاه قدم در راهی گذاشته بودم که حالا میبینم که هرچه رفته ام و هرچه بروم به انتهائی نخواهد انجامید .
انگار همین چند لحظه قبل بود .
چشمهایم می خواستند که از کاسه گود کوچکشان خارج شوند و من به آرامی از آسمان بروی نورهای کوچکی که با لبخند مرا نظاره میکردند پائین می آمدم. هوا خوب و ملایم بود و گرمای درونم بیش از آن چیزی بود که نشان میداد . به سختی خود را نگاه داشته بودم . احساس ولع و حرصی وصف ناپذیر مرا آغشته میکرد و بیتاب از رسیدن بودم .
همهمه و بلوائی بود . باید راه میافتادم و در همین زمین که زیر پایم بود و ناشناخته بود .زیر لب ورد و ذکر میخواندم کتابهائی را که همراه داشتم را نگاهی کردم و یکی از آشنایان را برداشتم تا لحظاتی بی خود از خود باشم . کمی گذشت و بیتابی بیشتری از قبل بر من مستولی شد.نفس کشیدن سخت بود ....
باران آن هم به شیوه خاص خودش ( انگار فقط هوا نمناک بود نه زمین )میبارید و این موهبتی بود که من آنرا مختص خودم میدیدم . میرفتیم و من پیش از دیگران رفته بودم . چشمهایم بسته و درهای دیگری گشوده شده بود . زمین از من دور شده بود و بی نیاز از هوا پرسه میزدم .
انگار همین چند لحظه قبل بود .
سر که بر زمین میگذاشتم دل از دستم بیرون بود لحظه هائی را دیده اید که طعم شیرین بدهد ؟ طعم لحظه هایم رنگی بود . هر کاری را که میخواستم انجام بدهم درنگی نبود .نهایت توانائی .خوابیدم و خود را در لباسی دیدم سپید که از من بسیار بزرگتر بود و حول من پیچیده بود . بوی خوبی داشت و آرامشم را دو چندان کرده بود . لبخند که تا کنون با من غریبگی کرده بود حالا لحظه ای مرا تنها نمیگذاشت .
شده است که بخواهید در لحظه ای بمانید ؟
من تمام لحظه هایم رادر آنروزهامانده ام نه از من جدا میشوند و نه من میخواهم که بیرون شوم . خوبی ها خوبی ها خوبی ها
پارچه های سفید مرا در بر گرفته بودند و من هر آئینه در آنها میغلطیدم و نفس هایم را سبکتر میکردم . هر دم هزار بار از آنکه لکه ای بر این سپیدی بیافتد هراس مرا فرا میگرفت و من راضی از این هراس مراقبت ها را بیشتر میکردم و هر چه بود لبخند بود که بر جا میماند .
انگار همین چند لحظه قبل بود .
صدای ستاره و ماه همراهی میکرد و سو سوی بهاری از دور مرا میخواند .من روانه در پی بادی نرم سبکبال میشدم و کتابهای همراهم دیگر سنگین نبودند . دوباره باران بارید و من هراس لکه هائی را داشتم که از باران بر من و این سپیدی میماند . صدای تکبیر در من فزونی میافت و هر دم دلم به افقهای گرم و نمناکی سوق داده میشد. نور های سبز نورهای سفید و سبز . سرعت برایم زیاد بود و آهستگی و کُندی ام باعث میشد تا هرگز دستم به آنها نرسد .
انگار هنوز در من است که هرگاه نفس میکشم بوی مخصوصش مشامم را نوازش میدهد . بوی پشم خوشبو شده یک بوی گرم و مطبوع که جانم را تازه میکند . یک نفس عمیق در حالی که چشمانم را بسته باشم و دستانم را تا انتهائی که ممکن است گشوده باشم و پر از عشقی که میشناسی آنرا تورا در دل خوانده باشم آنگاه است که تو خواهی آمد و بر من نسیم رحمتت را خواهی وزید و من سرشار از عطرت آرام آرام به پرواز در خواهم آمد .
جدا شدم از حکایت ... انگار همین چند لحظه قبل بود
بیتاب بیتاب شده بودم شب بود و بارانی آنهم از نوع خودش . انگار که فقط هوا بسیار نمناک شده بود ومن هنوز میترسیدم که سپیدی را لکه ای بیافتد نزدیک صبح وقتی هنوز هیچ جا روشن نبود دروازه ها پیدامیشدند و من را به درون میکشیدند و من با ولع و حرص و با همان کُندی کسل کننده ام به درون شهر میخزیدم. چه شادی و شوری برپا بود در آن لحظات صبحدم نمناک. رنگها در هم پیچیده بودند.هرطرف نور بود و روشن .آسمان روشن.زمین روشن . در دلم تکبیر بود و سلام و از شوقی وسیع پر شده بودم.به دنبال خانه بودم خانه خودم . آنجا که بنشیم آسوده و فارق از همه اطرافم این بیتابیم را اندکی بکاهم. به هركس ميرسيدم سراغش را ميگرفتم .هنوز آفتاب نزده بود که خانه را دیدم . که آنهم برای خود حکایتی است . باور کن به چند قدمی خانه رسیده بودم و بوی گرمش را می فهمیدم اما چشمان تارم فقط سیاهی میرفت
انگار همین چند لحظه قبل بود
چشمم که به خانه افتاد بی اختیار زانوانم سست شد . دلم دچار شدیدترین تپش ها شده بود .به سجده افتادم و تکبیر گفتن هایم در ریشه هایم رشد میکردند. هر لحظه سپیدی را لکه ها تهدید میکردند . من شاداب از آنکه سپیدی را تا خانه به تحفه آورده بودم سجده ام بر آستان خانه ام را سعی میکردم که بی وقفه ادامه دهم .آسمان روشن . زمین روشن و اکنون من در خانه هستم .
حالا ديگر يك سال و قدري هم بيشتر گذشته است اما هنوز بوی عطر گرم و نمناکش مشامم را نوازش میدهد.
خورشید که پیدا شد
مرغ دریائی پر کشید
وقتی باران رسید
قایقم را ربودند امواج
ساحلم را بردند به تاراج
وقتی خورشید می نشست
ماهی خسته از راه رسید
ستاره باران شد آسمان......
من ماندم و ساحل
یک دنیا عشق
یک دنیا درد
در ساحل چیزی بود
نظرها را میدوخت به خود
شاید برگی
شاید شب تاب
فانوسی آنگاه
روشن بود در برج
شاید می یافت قایقی
گمشده در طوفان...............
وقتی خورشید پیدا شد
من بودم و ساحل
یک عالم عشق
یک عالم درد