تبليغاتX
شرح حال
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
 

 

 

قصه خالي شده از من

خالي شده از تو 

...........................................

زندگاني بايد كرد و سبدها را پر تر

و نفس را آرامتر 

ياس بايد برد شعر بايد گفت

..........................................

مهتاب گفت بايد از شب بگذريم

وبادها گفتند بايد از آنسو بگذريم

و باران گفت بايد بالاتر بشويم

اما عشق ماندگارمان كرد  مانديم

قصه خالي شد از ديگران

ديگراني كه نه باران ديدند و نه باد فهميدند

شش روز گذشت

باراني و مهتابي

و عشق آزاد شد تا علت همه سجده ها باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:24  توسط حسین محمدی  | 

مدت ۸ ماه است که اینجا مینویسم در واقع اینجا خانه من شده است خانه ای در خانه در محل کار خانه ای همراه با من در سفرهای شخصی و کاری ام. در این مدت کوتاه چندین دوست خوب که تعدادشان از دستم در رفته است پیدا کردم از دور و نزدیک خانواده ام با آنها آشنا شدند و بدون اینکه آنها را دیده باشم از حس حضورشان شاد شدم بعضی از آنها خداحافظی کردند و از عدم حضورشان دلتنگ شدم . اسمم را آنها که دوستشان داشتم برایشان آشنا بود . انتخاب کرده بودم این اسم را تا با بگویم دوست مخلص همه بندگان خدا هستم و همه را دوست دارم .این حس آشنائی بود برای من . در این مدت با افراد مختلف و عقاید متفاوت روبرو شدم حرف زدم و نظر دادم و با اندیشه ایشان آشنا شدم . حالا اینروزها احساس میکنم که شکل اسمم گاهی باعث آزردگی خاطری میشود و این خارج از قاعده و قاموس حسینعلی است و خارج از احوال دوست داشتن دیگران به همین دلیل از حالا با نام بازتاب مینویسم ولی همان حسینعلی هستم قربانت بشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:29  توسط حسین محمدی 

بسم الله الرحمن الرحیم

حس را خواستم که بنویسم دیدم خالی از

تو نیست.

به هر احوال که نگاه کردم دیدم تو از آن

لبریزی .

فریاد کردم وخواستم بی اذنت سخن بگویم ‌‌

زانوهایم سست شد

و بی اختیار قلم از من گریخت .

صبح که برفها را کنار میزدم و سرما در من

بود پیدایت شد و تا حالا که شب شده و

همه در خوابند مرا هر جا که خواسته ای

برده ای .

آخر من از آنچه میبینم نترسیده ام

ترسم از آنهائیست که نمیبینم .

چگونه است اگر بخواهم درمن بمانی ومن تورا بفهمم ؟

چه بخواهم و نخواهم جانم را آخر یک روز براهت

خواهی برد.

و مرا به آغوشت راه خواهی داد.

ای سلطان پروازهای بلند

ای صاحب آسمانهای شگرف

تو صاحب هر راهی

تو مالک هر جانی

...........................................

صدایم زدی انگار

من جا مانده ام!!!!

شاید خواب بوده ام

شاید در واژه ای گم شده بودم

من پی هزار بهانه پر رنگ

در هزار کوچه این آسمان

پیچیده ام!!

و از نگاه بارانی هر گل

هزار خاطره در خاطرم جا داده ام.

و از عبور آرام یک ستاره

هزار شبنم سرد بر بالش نرم خود پاشیده ام

و اما من بازگشته ام و به همراه هزار بهانه پر رنگ

آورده ام

من آمده ام و به پیمودن این راه آماده ام

یک سبد میخواهم و

یک صحبت گرم

یک نگاهی که بتوان فهمید

که چه وقت از نفس ابر سفید

باران میآید.

من آمده ام و صدای آگاهی من بیشتر است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:34  توسط حسین محمدی  |