
۱.طسم
۲.این آیات کتاب روشنگر است
۳.بخشی از داستان موسی و فرعون را برای اهل ایمان به راستی و درستی بر تو میخوانیم.
۴. همانا فرعون در آن سرزمین سرکشی کرد
واهل آن را فرقه فرقه کرد
طایفه ای از آنان را به زبونی کشید
پسرانشان را میکشت
و زنان زنده باقی میگذاشت
او از تبهکاران بود
۵. و ما میخواهیم
برکسانی که در روی زمین به زبونی کشیده شده اند
منت نهیم
وایشان را پیشوا گردانیم
و ایشان را وارث گردانیم
۶.و به آنان در روی زمین تمکن بخشیم
واز آنان به فرعون و هامان و سپاهیانش
چیزی که از آن پروا داشتند
نشان دهیم.
۷. وبه مادر موسی الهام کردیم که او را شیر بده ،وچون بر او بيمناك شدي،او را به دريا بيافكن،ومترس و غم مخور ،
ما برگرداننده او به سوي تو و گرداننده او از پيامبران هستيم.
۸.آنگاه خانواده فرعون او را برگرفتند تا
سرانجام دشمن و مايه اندوهشان شود.
چرا كه فرعون و هامان و سپاهیانشان خطا كار بودند.
۹.وهمسر فرعون گفت
هم براي من و هم براي تو چشم روشنيست
او را نكشيد
چه بسا به ما سود برساند
يا آنكه به فرزندي بگيریمش
و آنان در نمي يافتند.
۱۰.و دل مادر موسي به كلي خالي شد
چنانكه اگر دلش را گرم نميكرديم كه از باور دارندگان باشد
نزديك بود راز او را آشكار كند .
۱۱. وبه خواهر او گفت پي او را بگير
آنگاه دورادور او را ميپائيد
ولي ايشان در نمي يافتند
۱۲. و از پيش
او را از پذيرفتن پستانها باز داشتيم
سپس خواهر موسي گفت آيا شما را به خانواده اي راهنمائي كنم كه نگهداري اورا براي شما بپذيرند و خير خواه او باشند؟
۱۳. او را به مادر ش باز گردانديم تا دل و ديده اش روشني يابد و غم نخورد و بداند كه وعده الهي حق است .
ولي بيشترينه آنان نميدانند.
قرآن كريم
آيات ۱ الي ۱۳ از سوره قصص
ترجمه : عين ترجمه از آقاي بها الدين خرمشاهي
وقتي هيچ نگاهي نمي كند يادت
و هيچ صدائي نمي آيد
بدنبالت
و گناهي نيست
در اين نزديكي تار
گمشده اي در خود و ميگذرند ايام
وقتي از پنجره بادي نمي آورندت
تا جشن كولي هاي سركوچه
سر سوزن كني سيراب
و آسمان شبهاي شهر
تهي از چشمك ستاره هايي ميشود
كه بوي نمناك بهارند و مسافران ستاره دور
و
هيچ نمي بارد از آسمان هر چه ميدوزي نگاه
آه چه ميگويم
وقتي نيستي
هيچ نيست تكه اي چوب
تا به اين رود بتوان دلشاد رفت
و كسي را ديد
و يا رازي فهميد
هيچ ندارد اين مهتاب رونق
و هيچ نميبارد اين ابر
و كس نميخواندازچشمانت شكوه هاي سردمن
آه چه ميگويم
وقتي نيستي
سنجاقكي نيست
مرداب تنهاست
گاهی تو ،دادم داده ای
گاهي نجاتم داده اي
گاهي مرا از اين قفس
با جان نجاتم داده اي
فانوس تاريك مرا
امشب جلا بر داده اي
اشكم نهان در قطره ها
باران به ايوان داده اي
اي روح من اي جان من
دنياي بيدل داده اي

ديگر عادتمان شده است
خوابهايمان را از سير تا پياز
و از بادبادك تنهائي
براي هم بگوئيم
باز با خود گفتم چيزي كه فراموشم شده است
كاش هر وقت كه اسمان بزرگتر ميشد
و ما بوديم
ميشد گندمهامان را بكاريم
و گوسفندهامان را بسازيم
و تنها باشيم به آن معنا كه تو ميداني
باور كن آنقدر سوت زده ام
آنقدر شب هايم طولاني شده اند
درست مثل شبي كه هيچ وقت صبح نشد
درست مثل عصري كه هيچ وقت باراني نشد
باور كن آنقدر تنها مانده ام
كه اگر بيائي
بتوانم حادثه اي از نو بنويسم
بگذار آرامتر باشم نه آنطور كه خوابم ببرد
تق....تق
خوابيده اي ؟
خوابيده اي ؟
من دارم ميروم از اين احوال
از آن بالا ميدانم خوابيدنت آرميدنت
ديدني تر است
من دارم ميروم نمي خواهي دستي بكشم بر سرت ؟
رفتم ولي همه
درها را بسته بودند
آرام و دزدكي از پشت پنجره اي غبار آلود ديدم
آنانرا كه رفته اند
چه سرمستند
و چه آرام است چهارمينشان
ايكاش ميشد از آغاز يكبار ديگر بخوانم
تا موزونتر شوند افكارم
و راحت تر باشند اطرافم
نميگويم باد ديده ام سبز داشته ام و كتاب خوانده ام و كسي آرامم
تو ميداني و من
كه ديوارمان درست مثل ميزم خاليست وكوتاه
سر كه ميكشم و نفس
آرزوهايم سنگينند!!!!
هنوز ميان خاك كوچه هاي سر به كوه بودم
كه از شبهاي سياه دسته اي از وارثان خيمه سوخته ميدانستم
و هنوز الفبا نميدانستم
كه گلهاي حياط را نميچيدم
نه بخاطر حرفهاي مادرم، نه به خاطر ترس از وجود يك ديو
براي تو ميگويم بيدار شده اي ؟
راه درازي آمده ام
اما سريع
اما به يكباره بي توشه بي كوله
اينبار برايت هيچ نياورده ام نميدانستم ميخندي
نميدانستم ميگوئي