چه شبهایی که دوست نداشتم که تا صبح باهات حرف بزنم
چه روزهایی که به امیدت سر نکرده ام
هی سلام
دوستت دارم
حتی اون وقتی که
منو از خلوتت روندی ولی امیدم دادی که میشه برگشت
منو با اينكه گفتم از كرده خود بر خود نالانم
با اينكه بوي دستاتو نيازمند بودم
از خلوتت روندي
هي سلام
هي سلام
صورت و فقط صورت سلام رو ببینم
اما خوب میدونم که سلام هیچ وقت صورتش رو به هیچکی نشون
ن م ی د ه
اما من بايد يه چيز رو اعتراف كنم
من غير از اونكه خیلی دوست دارم صورتش رو ببینم
خیلی دوست دارم که
باطن او رو بفهمم
هميشه هواي منو داشته باشه
توي خلوتش اگه داشته باشه منو راه بده
توي خلوتم منو تنها نذاره
راساکوشا برابر تخت شهزاده آمد و گفت :
بانوی من آورده اند که کاروانسالاری از بیابانی می گذشت. ناگهان در برابر چشم خود شهر بزرگی بدید شهری آبادان با دریاچه ایی زیبا که رنگ نیلی آسمان در آن خفته بود. کاروانسالار در شگفت شد ودر آرزوی رسیدن به آن آب حیات اشتران خود به سوی آن دیار راند. اما هر چه رفت به آنجا نرسید زیرا شهر و دریاچه ناپدید شده بودند. مرد سرگردان دیگر بار خود را با آفتاب سوزان و ریگزار تنها یافت. با خود گفت: بس شگفت انگیز است این شهر! اگر همه دارایی ام را هم از دستم بستانند از این شهر دست نخواهم شست. همراهانش گفتند ای کاروانسالار این رویایی بیش نیست سراب است شهر و آبی در کار نیست. اما کاروانسالار گفته آنها را باور نداشت وهمانجا در بیابان بار انداخت و تا روز دیگر چشم به راه ماند. چون روز دیگر شد در همان ساعت شهر و دریاچه در پیش چشمانش آشکار گشت پس بر تندروترین اشتر خود سوار شد و در بیابان بتاخت اما هر چه راند اثری از شهر و آب ندید. دست از سفر کشید و در بیابان منزل کرد هر روز پی آن آب و شهر می دوید اما اثری از آن نمی یافت هر چه بیشتر میکوشید شوق یافتن در او افزون می گشت تا جایی که همه چیزهای دیگر پاک از یاد برد.
چون کار و بار خود از دست بداد. روزی گروهی از خویشان در بیابان به نزدش آمدند و او را گفتند: دراینجا چه میکنی این چه دیوانگی است که به آن گرفتار شدی تو هنوز ندانسته ایی که این سرابی بیش نیست دارایی خود از دست میدهی و دنبال خیال واهی میروی. کاروانسالار گفت: میان آنچه از شما می شنوم و آنچه به چشم میبینم تفاوت بسیار است آیا گمان نمی کنید که من همچنان که شما را می بینم آن شهر و دریاچه را نیز می بینم این همه را با خیال چه کار. خویشانش پر خاش کنان فریاد زدند ای دیوانه این سراب است و حقیقت نیست. کاروانسالار گفت: مرا بگویید اگر حقیقت نیست پس من چه میبینم بگوییدم چیست اما آنان چیزی نتوانستند بگویند او را ریشخند دادند و دشنام دادند و تنهایش گذاشتند و پراکنده شدند. کاروانسالار هر چه داشت در بهای اشتران نهاد و هر روز در پی شهر گمشده می تاخت و بدان نمی رسید و از پای می شد همچنان بود تا هر چه داشت از دست بداد اشترانش مردند و خود در بیابان گم شد و سرانجام جان سپرد و آفتاب بر پیکر او بتابید تا استخوانش نمایان گشت. سرگذشت وی زبان به زبان گشت و مردمان دربارهاش گفتند: مردک بیچاره در زیر آفتاب سوزان بیابان دیوانه شده بود اما خویشانش می گفتند: نفرین بر او باد که با نادانی خود ما را نیز به خاک سیاه نشاند.
زاهدی این سخن بشنید پوشیده بخندید و گفت: دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه سه پایه می گوید صل علی .
اکنون بانوی من بفرما که مراد آن زاهد از این گفته چه بود راساکوشا این بگفت ولب فرو بست.
شهزاده گفت: خویشان کاروانسالار او را به سبب اعمالش سرزنش می کردند زیرا سراب را واقعیت می انگاشت اما خود آنان که مال ناپایدار را واقعیت می پنداشتند کمتر از او خیالباف نبودند و هم چون او دنبال خیال واهی می رفتند آیا به راستی این دنیا جز سراب چیز دیگری است پس آنان مانند دیگی سنگی هستند که دیگ های سنگی دیگر از نوع خود را به مسخره می گیرند همه حمال عیب خویشنیم.
از کتاب مهپاره ترجمه صادق چوبک
سلام منو از یه جایی که یادم نیست اورد
وقتی باهام حرف میزنه گاهی اشاره میکنه که اونجا خیلی بد جایی بود
میگه لجنزار بوده .البته سلام هیچ وقت دروغ نمیگه اگه حرفی هم بگه حتما درسته
خلاصه ...
من نبودم ولی خیلی های دیگه اومده بودن و داشتن راحت زندگیشونو میکردن
بعد از اینکه سلام منو برداشت و گرفت توی دستاش
من خیلی دوست داشتم اونو ببینم اما نشد
خلاصه دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدایا با که این بازی توان کرد