تبليغاتX
شرح حال
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
 

هر روزپس از اینکه اولین اشعه های خورشید اطراف را روشن کند و چشمان خواب آلودمان که در تاریکی ها به آرامش رسیده ٬ به زحمت بیافتد ٬ در آن لحظه ای که پنجره را رو به حیاطی سبز و پاک باز میکنیم ونسیم خنک پائیزی ریه های دم کرده و گرممان را پر میکند ٬ سبکبال چون پرنده ای جوان ٬ به اوج آسمان خیره شویم و نیروی بیکران سبک بودن را تجربه کنیم.

روز های هفته پشت سر هم می گذرند ٬ شنبه٬ یکشنبه ٬ دوشنبه ...و هر روز انباشته ای جدید به ما اضافه می کنند و درست مثل حافظه های سخت افزاری سعی میکنند خود را جانشین خاطرات قدیمی تر کنند اما همیشه لحظه هایی هستند که هرگز ازخاطر حذف نمی شوند و خوب که دقیق می شوی می فهمی که آنها لحظه هایی بوده اند که در آن  احساسات ملتهب بوده اند . لحظات پریشانی و یا شادی مضاعف ٬ اظطراب و یا هیجان

 

میان تو و برف شبانگاه

و میان تو و این ابر غلیظ !

می دانم میان تو و نزدیکی صبح ٬ رمزی هست !

نسیم خنکی بُرد مرا

تا ته شب ...

تا همان دانه برفی که گریزان از من بود

که تنش از نُتِ سُل ٬ رقصان بود

و حرارت بین لبا نش جاری بود

صبح ٬ سپیدی ها آورد

و از آن تشویش و هراس

عطر تو باقی ماند

 پ .ن :

۱. در آن دم که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

۲. غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

 

 

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 10:34  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

خدایا به تو پناه می برم ازشر شیطان رانده شده از درگاهت

چه آن زمان که در دور دست ها و در قلب بیابان گرم ٬ تنها و دور از تمام نگاه ها دلم را می لرزانی و چه اکنون که اینجا هستم و ذهنم در آن بیابان سرگردان است .

خوب یادت هست ٬میدانی کدام بیابان را می گویم ؟

بیابان مه گرفته و گرم ٬رویاهایت را وسیع میکند و تو شاعری می شوی که اشعارت را بی بند و بار از دوش خسته ات باز می کنی و در گستره محدود مه رها می کنی و با اولین واژه خیس ٬ حیاء و شرمی چسبنده همراهت می شود.

 

شب از نیمه گذشته و  ستاره ها ٬ باز از من سنگین ترند...

این همان سرعت نور است

پلک که می زنم ٬ مه تمام بیابان را پر میکند 

و باز از تو می خواهم نجاتم دهی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 14:48  توسط حسین محمدی  | 

 به همه عزیزایی که قبلا اینجا می اومدن و مطالب دست وپا شکسته من رو می خوندن و من هم این افتخار رو داشتم که با خوندن صفحه های زیباشون هر روز لذت ببرم و مطالب بیشتری یاد بگیرم سلام خالصانه عرض می کنم. دوستای خوبی که هیچ وقت فراموششون نکردم. یک سال گذشته پر بود از حوادث عجیب و غریب که نمی خوام ازشون حرف بزنم اما چندین تغییر کلی در زندگی من بوجود اومد از جمله تغییر محل زندگی و تغییر نوع شغل و تغییر  تعداد بچه ها و کلی تغییر دیگه . باید اینو بگم که آدم های بزرگی توی دنیا دنبال ایجاد تغییر هستند. یکی دنبال تغییر برای جهان دیگری تغییر برای کشور و مردم و گروهی دیگه هم به دنبال راهی برای تغییر خودشون. این گروه آخری با اینکه کارشون به نظر ساده تر میآد اما همه ما میدونیم که کارشون از همه مهم تره. تغییر در انسان به راحتی انجام نمیگیره و اکثر مواقع آدم کاملا ناخواسته در مقابل تغییر مقاومت میکنه. تغییراتی خوب هستند که روبروی ما روشنایی بیشتری ایجاد می کنند و باعث می شوند که آینده را روشنتر احساس کنیم و شاداب تر زندگی کنیم گاهی آدم احساس بهتری دارد. پس در حالی که قید دنیا را زده زیر لب آوازی از پس زمینه خاطرات را زمزمه میکند و با انگشت ضربه های ریتمیک به هر چی دم دست باشه وارد میکنه امیدوارم این روزا  از اون روزای نسبتا خوب براتون باشه. حس خوبی براتون آرزو دارم فکر میکنم بازم میخوام اینجا بنویسم

 پ ن : پ ن پ الکی گفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:22  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

...

چشم ،

می بیند هنوز

نور اما نور دیگری است

کودکی هایم گذشت

حسرت چیزی نمانده بر دلم

جز نگاهی سیر و پر ، بر آفتاب

 

 

 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 11:12  توسط حسین محمدی  | 

برای رفتن از اینجا ، تورا کم دارم .

بهانه ای که این روزها منتظرهستم که بیائی .

صدای پاهای تو هر روز نزدیک و محکم تر از دیروز بر دیوارهای زندان تنم رعشه می اندازد

و زنگ کوچ مرا به صدا در آورده است.

خالی از هیجان، دور تا دور شهر را چند بار پیا پی می گردم شاید بهانه ام را پیدا کنم اما دریغ ، خسته و مانده از تمام  روزمرگی ها، بهانه هایم را می شمارم و می بینم فقط تو را کم دارم . شمعدانی ، چمدان ، قفسه کتاب و بیشتر از همه  کتانی های قرمز رنگی که هرگز نپوشیدم شان ، اینها را میگویم بهانه ...

وسط حیاط نشسته ام و آلبوم های چند سال گذشته را ورق به ورق و عکس به عکس مرور میکنم  اما اشتیاقی برای برداشتن قطعه ای عکس به همراه ندارم.عکس هائی دور و نزدیک.حالا خوب می فهمم که چرا یاد انسان را بیمار میکند . به تصویر دختر 10 ساله ای می رسم  میان دشت گلهای زرد ، نفسم بند می شود ، خدایا انسان چقدر بی وزن است !  چند برگ بعد تصویر های دیگری که  اوج آوارگی ها و لذت های  این چند سال گذشته را بیادم می آورد و می بینم که کمتر صحنه ای پیدا می شود که مرا شاد و سرخوش کند و از همه مهمتر اینکه تصویری از تو نیست .پس چرا چمدانهایم را پر از عکس کنم در حالی که در مسیر پروازم توقفی برای درد و رنج نیست؟ و یا اینکه فضائی از چمدان را که می توانم به چیز های بدرد بخور دیگر اختصاص دهم ، چرا به تصویر های کسل کننده دیروز و گذشته ها بدهم؟

کتانی های قرمز را در گوشه سمت راست چمدان جا داده ام و در میان قفسه های کتاب جست و جو می کنم که کدام را با خود ببرم ، قصدم اینست که چمدانم سبک باشد . به هر کتاب که دست میزنم  اشتیاقم برای دوباره خواندن سطرهائی از آن گل می کند ساعت ها می گذرد و من در کنار قفسه کتاب ها به پرسه زدن مشغولم . اما آخر چه ؟ کدام کتاب و از کدام قفسه را می توانم بردارم؟ دلم به سوئی و دستم به سوی دیگر دراز می شود . قرآن عهد عتیق مثنوی حافظ زرتشت نیچه رمان ها ....  ساعتی گذشته و اطرافم پر شده از کتابهای خرد و کلان و من مثل کسی که راهی  برای رهائی ندارد و باید در این لحظه حساس تصمیمی بگیرد بر سردوراهی قرار گرفته ام که یا همه کتابها را در چمدان بچینم و یا  اینکه از این همه بیچارگی خود را رها کنم و برای تسریع در کوچ قید کتابها را بزنم  !

دست آخر تسلیم این دو راهی نمی شوم ، می دانم

تنها تو مانده ای  که انتظارت را می کشم

برای رفتن از این جا تو را کم دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 10:30  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

 

 

....               

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اونجا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه ش
سر یه شاخه ش
بشه آویزون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بیرون
می بره اونجا
که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار؟
خوابی یا بیدار؟

مستیم و هشیار
شهیدای شهر
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد...
شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:8  توسط حسین محمدی  | 

 

...

قطره هائی چکید ،

از رگ دوست ،

باد از کوچه خلوت وزید

سرد بود آن پیکر ،

و زلال ، از چشم و نگاهش بارید

این هیاهوی غریب

بین ما را کاوید

...

در زمان حل نمی شوی

روزها می گذرد

هر لحظه پیر تر نمی شوی

 دلتنگم

و تو در چشم من آینه ای

مثل بهاری که تابستان نمی شود

 ...

از آن روز داغ خرداد یک سال جوان تر شده ای

من مثل ساقه آفتابگردان که به آفتاب خیره بود برای تابستان داغ تو دلتنگی می کنم

مثل کودکان برای تو دلتنگی میکنم و روزهای ابری بهار از کنارت دور نمی شوم

....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 20:31  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

ساعت ها گذشت

خاکستر این آتش بر زمین نشست

از کنارم مگذر ، دوست

...

ساعت ها گذشت

آرام شد وسعت ِ دید

می چرخد نگاه من هنوز  ،

بر گوشه گوشه این شهر ِ سپید

ما هر دو زخمی یک دردیم

آغشته به یک کلام

تو خیال منی ، نرو از ذهن بی تابم بیرون

آه،فردای منی نرو از کالبد بی جانت بیرون

...

ساعت ها گذشت

دودِ این آتش نشست

این نفس ، آزادتر گشت

دست بی جان تو ای دوست

 اکنون در دست من است

......آواره تر شو ای آزادیِ مخوف

 آوار تو سنگین است

 آفتاب،ابر،باران

این زمین گرم ِآتش است

 

ساعت ها گذشت

نور و سایه و آب

و از این آتش و دود

دوست برخاسته است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 7:58  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

سبز

سفید

سرخ

و یک پهنا آفتابگردان ٬ زیر آفتاب

آسمان رنگ پنهان میکند از دیده ام

من به اوجی رفته ام ٬ آشکار

زودتر از بیداری صبح

.....

انگار شب تمام است

همه پرنده ها می دانند

....

بهار سبز  است و  روشنی و شیرینی

این تعبیر خواب آفتابگردان است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 16:53  توسط حسین محمدی  | 

                            

 

 

ابرها ، امروز سنگین تر از هر روزند

بعد شانزده روز

آفریده های تو

زیر باران ، سرمستند

جان ماهی ارزان

اشک دریا  از شوق است

زندگی آسان است

من و سرمای درونم ،سرخوش

درد بارانی ما سنگین است

شاد باش ای یار دور

کوچه از سوزش این زخم نالان است

باد از هر سو که بیاید باد است

حرف هجی کردن احساس است

چشم تو می بیند؟

دستها خونین ـ ذکر ها آلوده !

این فراری در توست

چشم تو می بیند

می دانم

حس تو نزدیک است

مثل نزدیکی یک معشوق

بعد از این شانزده روز اما

کار تو آسان است

...

شانزدهم آذر

خدایا ناظری برآنان که قدرتشان داده ای

چگونه آفریده هایت را می فهمند

و به کدام زبان با ایشان سخن می گویند 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:33  توسط حسین محمدی  | 

 

 

اینکه من جدا هستم ، درد گزش زالوها را بیشتر میکند

رشته ای از عمق تو به من وصل است

سردخانه قلبم اما ، گرمی کوچک این رشته ها را بی رنگ میکند

بر این خانه سرد بتاب ، یا بگذار آفتابی تازه این یخ را بشکند

کاش یاد گرفتن ، مثل شیر خوردن از پستان مادر بود

ای کاش دنیا که می آمدم ، یاد میگرفتم که باید بیاموزم

هرچه بیشتر بهتر

با تو مهربان باشم ، هرچه بیشتر بهتر

با تو یکی باشم

با خود یکی باشم

با همسایه یکی باشم

ملت باشم

قَوی و یکی و یک سطح

اما جدا باشم

تا زالویی مرا نگزد

پ ن :

اگر از هم جدا نباشیم و دلهامان برای همدیگر بتپد آنوقت معنی یک ملت را می دهیم.

درست مثل سالهای جنگ .همه با هم همصدا.مردم قریب به اتفاق به فکر منافع جمعی بودند

نه اینکه هر کس به فکر خودش بود...

مثل حالا

بعضی ها را می بینم از آشوب و به هم ریختگی حداکثر استفاده را می برند

از تحریم حداکثر سوءاستفاده را می کنند

جیب هایشان هر لحظه از اسکناس لبریز تر می شود

و ملت معنایش را هر لحظه به این امیال می بازد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:30  توسط حسین محمدی  | 

هی گفتی روزه نمیگیرم و هی من اصرار که بابا بگیر ببین چه حالی میده

حالا که ده روز گذشته می بینم که حال خودم که تعربفی نداشت حال تو رو هم مثل خودم دست نیافتنی کردم.امان از این پیش بینی هام که بیشتر اوقات درست از آب در میان.شب های بیداری ُروزهای بیداری . زخمایی که باز شدن و خونابه هایی که مجال ایستادن ندارن.

این بغض لعنتی اجازه نمی ده که بیشتر از لطافت های این بیداری ها بگم،از این گرد شدن چشم ها ،از فکر کردن به گرسنگی و گرسنه ها ،ازآسمون و اونچه از اون پائین می اد،از زمین و اونچه از اون بالا میره و خلاصه از خیلی چیزا که فکر میکنم جالب و دوست داشتنی هستن . به جاش ازاین دریافت هائی که بیشتر به هذیان دم مرگ شبیه اندحال و روزم رو پر از بی حوصلگی کردن بگم (البته فکر میکنم صاحبان صداهای دریافت شده از شوق دربافت قطره های بیشتر از نفس ِ سبک شروع کرده اند به سردادن این آواها که گوش ما را در این شب ها و روزهای مبارک پر کرده از سر درگمی) . وقتی حرف می زنم و کسی حرفام رو نمیفهمه خودم هم خسته میشم اما چند بار شده که با تکرار مدام این حرفهایی که کسی متوجه اونا نمیشه اروم اروم دریچه های آشنائی باز شده و از حرف زدن لذت بردم.

فکر میکنم حرف تازه همیشه هزینه داره هم برا شنونده هم برا گوینده.

گوینده اگه می خواد از هزینه حرف هائی که میزنه کم بکنه (البته اون حرف هائی که بهشون اعتقاد داره) باید به شنونده هم فکر کنه یعنی باید کاری کنه که هزینه شنونده هم کمتر بشه ،اونقدر تکرار کنه تا این اعتقاد به شنونده هم سرایت کنه ، اون وقت شاید بشه گفت اون یک گوینده موفق بوده.

حالا تو این شب های بیداریُ این روزهای بیداری ( همون رمضون مبارک)گوینده هائی رو من میشنوم که انگار حرف هاشون تکرار که نمیشه هیچ ، کاملا متفاوت با اونچه چند روز قبل اعلام میکردن حرف میزنن .این هم برا خودشون هزینه داره هم برا شنونده . البته  از اعتقادشون به حرف های چند روز قبلشون و یا از اعتقادشون به این حرف های تازه من خبر ندارم اما اینو خوب میدونم که ترس از جان بزرگترین ترس هاست اما هزینه این گونه حرف ها رو هم گوینده هاش میدن هم شنونده هاش .

اما شنونده حرف های جدید چیکار باید بکنن ؟

شنونده ها چند گروه اند ، یه گروه خیلی زود به حقیقت و مغز اونچه میشنوند دست پیدا میکنند که وظیفه دارن از این حقیقت امانت داری کنن و با تکرار اون توی بسط و توسعه حقیقت سهمی داشته باشن ، چون  ماهیت حقیقت و حق یه گونه ای هست که از بین نمیره و باقی هست و اگه این شنونده ها امانت داری نکنند بیشترین هزینه ها رو پرداخت میکنند .گروه دیگه ای هستند که تا به حقیقت برسند به هر دلیل زمان می بره اما بالاخره بهش میرسن ، وظیفه شنونده های دسته اول و گوینده اینه که تکرار بکنن و از زمان مربوط به این گروه کم کنن.

اما گروه دیگه اونهائی هستند که با اینکه به حقیقت واقفند و خوب میفهمن که چی میشنون یه خاطر نوعی ترس و وحشت از اینکه بگن شنیدیم فرار میکنن و این رفتار  هزینه همه رو زیاد میکنه . تجربه نشون داده این گروه تا مجبور نشن به حقیقت اونچه شنبدن اعتراف نمی کنن . پس برای کم شدن هزینه ،همه باید برای مجبور کردن این گروه دست به کار بشن .

رمضون امسال به یاد موندنیه ، امید من اینه که حقیقت فراگیر بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:5  توسط حسین محمدی  | 

زمین مرا دریافت کرد

اما از پذیرفتن لکنت افکارم عاجز بود

پوشش و لباسم نیز از این لکنت مملو بود

زبانم سخت و کند حرکت میکرد

در دست من هر شیئی بد و غیر قابل تحمل می شد

وقتی دم و بازدم مخلوط و معجون اکسیژن را به کیسه های کوچک شُش ها میفرستد و این عمل تاثیری بر کسی ندارد و یا به عبارت دیگر انگار نه انگار که نفسی میآید و میرود پس بهتر همان که این دم و بازدم انجام نشود . اما اخیرا من کسانی را دیده ام که احساس میکنم که با هر نفس آنها خیلی ها میلرزند و میترسند٬ مسیر نگاه ایشان گروهی را عذاب میدهد و حرکت لبهاشان همینطور،حتی اگر صدائی از این حرکت لب به گوش کسی نرسد. همین جنبیدن لب ، همین جنبیدن لب روزگار خیلی ها را سیاه میکند به گونه ای که انگار زندگی و حیاتشان در معرض خطر است. از دانش و کسانی که لیاقت نفس کشیدن دارند ممنونم....

بگذریم

کنار گوسفند ها به خواب

کسی به گوشم چیزی هجا کرد

و خوب نفهمیدم

اما انگار قبل از من تو این را شنیده ای

و دزدیده گوش داده ای

باورم شده بود

تو هم که گفتی، یقین بیشتر از پیش شد

حال به هر چه دست میزدم

زیبا جلوه می دادی

در حالی که زیبائی ، نبود

توهمی دور ،

آن کلماتٍ مشوش را افشان،

مثل گرده ها در آسمان چرخاند

به قول زبان تازی "نَشفَش"کرد ..

این من و این زیبائی هائی که درخشان نیستند

هجا ها ، با لکنت

به شاعران سرزمین من فروخته شد

زنده باد زندگی

وقتی به گدائیِ سوگند

در حضور نفس هایتان

حاضر میشوم

و زانوانم سست تر از ساقه کاه میلرزد

 گرمای نفسهایتان

و دانائی کودکانتان

 گرمای مرداد ماه را به من مهمان کرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:42  توسط حسین محمدی  | 

ببخشید اگر پست  تکراری گذاشتم

اما انگار صدای گلوله می آد

اونم از لوله تفنگ تروریست

............................ 

 

 

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:8  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

م س ز

ساده تر از زندگی

فرو رفته در ذهن من

نقش زبان ٬ نقش خواب

مثل کنایه هایی که میزنی

............................................

در

روبرویی با آینه های شفاف

و تارهای صوتی

وقتی

بی محابا بر ذهن می تازند

در شلوغی این راهرو

و صدایی که میکنند مرا

به جریان خواستن های بی پایان

آویزانم

درست هرشب هنگام اتصال

به سَبک ترنم ِ آبشار

گریزی از تو نیست

در اینکه باشم یا نه

مثل سادگی زندگی

 

پ ن<<<<<<<<<<<

 

غروب و گرما و رطوبت و سایه و سکوت

معلوم است که هیچ پرنده ای ما را یاری نمیکند

بگذار آفتاب و سوز و برف و ازدحام را طلب کنم

شاید زندگی را راحت تر از این بشود سوزاند.

مولانا:

وین نفس جانهای ما را همچنان

اندک اندک دزدد از حبس جهان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:50  توسط حسین محمدی  | 

 

از واژه های بی دلیل

لرزش های شدید

کوتاه تر از من

از دوش آسمان رسید!

روزی که داد ما

جز گوش دل ، نمی شنید

...................................

 

پایان چهل سالگی

از من کناره ای...

ایستاده ای...

کوچه های باریک

به ذهن من راه یافته اند !

پایان این روزهای بی هوا

افسوس ِآفتاب

چشمان من ربود

وقتی گِل 

           به چشمه ها   نشست

انگار هر طرف

ابر هست و آسمان...

هر سو که میروی

دردی که میکشی

این رسم تازه نیست

احوال چهل سالگی ست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

گوشه های موزون این ساز ِکوک٬و تنفس این هوای مرطوب و همراهی باد ِ وَزان در شبی که ستاره هایش گمنام تر از من پشت ابرهای تیره پنهانند٬ تو را و چشمه های آب سردِ بیژِن را پیش ذهنم روشن و آشنا مهیا کرده است در حالی که از بارش ٬تنها سردی ِآبدار برف مرا به یاد میآید . دریغ که این همه امادگی برای باران هنوز هم کم است.

دستهایت برای جمع کردن قطره ها کوچک نیست! اما واقعیت این است : با آنکه بغض این ابرِ سبک ٬ بسیار سنگین است  ٬ کسی نیست که احساس نیاز کند و باران را بخواهد . نگو که اشتباه میکنم ٬ من از درون خویش و احوال تو ٬دست کم ٬ خوب آگاهم . 

...

تاریکی تاریکی تاریکی

هر روز پنجره هایت بازند

نور به اتاقت نمی تابد

هرچند پرده ای حایل نیست

نور به اتاقت نمی تابد

گذشته ٬ پیدا ٬ پنهان

کسی به سراغت نمی آید

دعوت دعوت دعوت

هیچ اجابتی پیدا نیست

دلی ٬ برای شنیدن پیغامت نمی آید

باران باران باران

ابرهای سنگین ٬ رعدهای پرنور

اما هیچ ابری نمی بارد

...

بیژن : منطقه ای در دنا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط حسین محمدی  | 

 

بیرنگ تر از همیشه

از قامت تو جدا شدم

سنگین و خیس......

مثل تکه ای از گِل که

بازیچه دست کودکان باشد

بی اختیار از خود

شکلم دادی

حس ابرهای بارانی

مرا به شریان های اندوه جاری کرد

و انگار گرمی ِ سبکی که از من دور بود

برگشت

آغوش گشودم و در راهی که نگفتی پرسه زدم

مرا ببخش 

شب هایم سوتند و کور

و کودکی هایم با باد و پرواز خو گرفته اند

نور چراغ و نور مهرت آمیزش بهارند و سبزه

انگار باید

تا تو نگاهم میکنی

رقص آفتابی این تلألو را تماشا کنم

و در حسرت بینائی ام

هر لحظه از نو مُرده شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3:56  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

وقتی به راه رفته می نگرم

زمانِ  رفته

وعین جمله های دفتر خیست را

در آن ها نمی بینم٬

گنجشک لرزانِ دلم میمیرد

سایه در من میروید

بگذار دل از تو بردارم

توبر دل من آهنگی.

صبوری نه یک فنجان که یک دریاست

و بیراهه ی تن ما را

                   راهی به این دریا نیست.

تا صبح به فریادمان برسد

بارانِ شوقت

سر تا پایمان را خواهد شست

و این بی قرار

نزدیک صبح ِ رسیدن

تمام دفتر خیست را

از بر می خواند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط حسین محمدی  | 

 

 ................................................................................

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:50  توسط حسین محمدی 

 

 

ترانه امروزت

سبک است

مثل نفس هائی که سریع

از دهانت میلغزند

حالا بگو یخهای من آب شده اند

مثل اینکه جریانی

آرام مرا با خود میبرد

تو صدای سارها ها را بیاور

تو صدا بزن تا صبح سفید

یک نفس دیگر

مگر این صبح

تا نفس صبر خواهد کرد؟

ترانه امروزت سبک است

و مرا هیچ اندوهی

به جریان نخواهد انداخت

..............................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

جهان تازه ای برپا شد

و از تاریک ترین نقطه

که میشد فهمید

حس بلوغ ما رشد کرد

رشدی گداخته و آشفته

برگ هائی که هرزه و زردِ تمام

رو به سایه میروئید

بادِ سردُ 

رنگِ زرد

مثل سایه، سرد رنگ 

حس ما همواره حسی بود ، زرد رنگ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:0  توسط حسین محمدی  | 

 

 

مولانا:

 

يکی گفت که اينجا چيزی فراموش کرده ام. خداوندگار فرمود که در عالم يک چيز است که آن فراموش کردنی نيست. اگر جمله چيزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نيست. و اگر جمله را به جای آری و ياد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی، هيچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معين، تو رفتی و صد کار ديگر گزاردی؛ چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هيچ نگزاردی.
پس آدمی درين عالم برای کاری آمده است، و مقصود آن است. چون آن نمی گزارد، پس هيچ نکرده باشد. انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا. آن امانت را بر آسمانها عرض داشتيم، نتوانست پذرفتن. بنگر که ازو چند کارها می آيد که عقل درو حيران می شود: سنگها را لعل و ياقوت می کند، کوهها را کان زر و نقره می کند، نبات زمين را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند. زمين نيز دانه ها را می پذيرد و بر می دهد و عيبها را می پوشاند و صد هزار عجايب که در شرح نيايد می پذيرد و پيدا می کند. و جبال نيز همچنين معدنهای گوناگون می دهد. اين همه می کنند، اما از ايشان آن يکی کار نمی آيد، آن يک کار از آدمی می آيد: و لقد کرمنا بنی آدم؛ نگفت لقد کرمنا السماء و الارض. پس، از آدمی آن کار می آيد که نه از آسمانها می آيد و نه از زمينها می آيد و نه از کوهها. چون آن کار بکند، ظلومی و جهولی ازو نفی شود.
اگر تو گويی که اگر آن کار نمی کنم، چندين کار از من می آيد، آدمی را برای آن کارهای ديگر نيافريده اند. همچنان باشد که تو شمشير پولاد هندی بی قيمتی که آن در خزاين ملوک يابند آورده باشی و ساطور گوشت گنديده کرده که " من اين تيغ را معطل نمی دارم؛ به وی چندين مصلحت به جای می آرم." يا ديگ زرين را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد ديگ به دست آيد. يا کارد مجوهر را ميخ کدوی شکسته کرده ای که "من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آويزم و اين کارد معطل نمی دارم." جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به ميخ چوبين يا آهنين که قيمت آن به پولی است بر می آيد، چه عقل باشد کارد صد ديناری را مشغول آن کردن؟
حق تعالی تو را قيمت عظيم کرده است. می فرمايد که:ان الله اشتری من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة.

وصیت مولانا :

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:17  توسط حسین محمدی  | 

صبح

پرنده ای در آسمان

مه را به ریه هایش می فشرد

انگار زمین

تصویری مبهم از او داشت

 

مهر که بر افق پیدا شد

گوشه پنجره ها

کودکی ِ دستانش را ورق زد

انگار آبی

همانی بود که از زمین می پنداشت.

 

پ ن.........................................................

ستایش زیبائی تو دلیل زندگی است

تجلی تو همان معنی آبی دریاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:37  توسط حسین محمدی  | 

نامه نوزدهم...نادر ابراهیمی
بانوی بزرگوار من!


به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است...
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنی به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.
 
 
ممنون که این نامه را خواندید.
خوشبخت باشید
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:42  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

 

دیدی این روزها هم  گذشتند  

و ازغم هیچ کم نشد .

پایان تابستان

پایان روزهای گرسنگی 

با کم خوابی های شیرین ِ شبهایِ کوتاهش

رشد چشم ها

در گودی صورت استخوانی

 پایان روزها و شبهائی که گذشتند

ولی از غم هیچ کم نشد

بعد از این روز ها من بزرگتر نشدم

و آسمان شب من از ستاره سیر نشد

چشم خیره کرده بودم تا صبح

و آفتاب گرم پاکم نمی کرد

انگار سردی روزهای خیلی دور

هنوز تب درون مرا آرام نکرده بود

این روزها پایان تابستان است

فصل گرمی که مرا پاک نکرد... 


پ ن

پایان رمضان امسال هوا کمی سرد است.

کاش روز عید فطر باران ببارد

"آمین

 عکس:پانته آ

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:43  توسط حسین محمدی  | 

 

  

گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر

خرم آن روز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده يك بار دگر

معرفت نيست در اين قوم خدايا سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر

يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من زپي يار دگر

گر مساعد شودم دايره چرخ كبود
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر

راز سربسته ما بين كه بدستان گفتند
هرزمان با دف و ني بر سر بازار دگر

هردم از درد بنالم كه فلك هر ساعت
كندم قصد دل ريش به آزار دگر

باز گويم نه در اين واقعه حافظ تنها نيست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:23  توسط حسین محمدی  | 

قلبم تیر میکشد همه تشنه خوابیدن در بهارها را

کمی به زبان خودم حرف بزنم مردم از درد فک و دهان بسکه

با نیروی زیاد آنرا کج نگاه داشتم تا از زبان تو حرف بزنم.

دنیا آنقدرها هم که میدیدم گرم نیست و خنکی این نسیم در حالی که

نمناک است لا اقل اینجا مرا آرامتر و زنده تر وامیدارد که فک بزنم و فک بزنم.

مثل یک کنده قدیمی که بر روی آب رودخانه ای مواج بی اختیار از خود معلق

است بر مدار گیجی های این ثانیه ها می چرخم

و وزنم آنقدر کم است که تار عنکبوت بی آنکه سختش باشد

میتواند این سنگینی را معلق در آسمان نگاه دارد

و هر نفخه ای براحتی این پاندول را به حرکت در میآورد.

خدایا این فریاد سنگین به کجای این کنده قدیمی سبک متصل است

که هرچه آسمان را به سمت خود میکشم

هنوز ادامه ارتعاشش گوشهایم را کر میکند.

پ ن

آهسته تر این ارابه گریزپای را بران

شب از نیمه نخواهد گذشت که آنجائیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:4  توسط حسین محمدی  | 

 

حالا این تو

واین تردید طاقت بُر من

تردیدی که به این وصف میتکاند مرا

زبان از تو سرمشقی ندارد

شکیبائی دیگر ما را

                     به هیچ کجا نخواهد رساند

 

...

دل منبعی سرشار است

دمی نمی ایستد نگاهم

صدایم رعشه هائی مدام دارد

و گرمای آغوش مطمئن تو

گریزان تر از همیشه

                      از من دور است

نه پیدای من پیداست

و نه لبریزی ام از تردید

کجاست مامنی که تو را در بر بگیرد

کجاست صبری که تردیدم به آن صبر

                                            خو بگیرد

...

قدم آهسته میگذارم

زمین درخواب است

هراسی سنگین به این درگاه

                             وزان است  

...

پشت باغ کوچه ای پی دا شد

بقچه کوچکم را برداشتم

اشک ریزان

در پی ماهی ام

که فراموشش کرده بودم

سیب در دست راهی کوچه شدم

نور نیلی

سیب سرخ

هوشم از باغ برید

چابک از لای درخت  به هراسی گرم

کوچه سبز و

رنگ نیلی

هوشم از باغ برید

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط حسین محمدی  | 

سلام

ظهر تابستان گرمی بود

و زمین گرمتر از من

مثل آتش که شراره هایش بیتاب بوسیدن سرد باشند

رو به سوی شب دوان بود

حس غریب تنفس مرا به شعله هایش می آویخت

و دالان تاریک زمستان سردٍ سرد بود.

صدایت در آن دالان پیچید

پنجره ام برروی لولایش چرخید

و نگاهم بر لالائی سایه ها سنگین شد

 

خواب من چون خواب کبوتر جاری نیست

قصه گو هم پای ارادت ٬ خوابید

کدام حس من است

که قبل از آنکه اراده کنم

در پرواز است

خدایا

چقدر جای من اینجا تنگ است.

..

میترسیدم از آن روز که تعبیر حرفهائی باشم که اعتقادی به آنها هرگز نداشته ام .

اما حالا درست همان شده ام که هیچ گاه فکرش را نمی کردم.

مثل اینکه خوابهایت تعبیر شده اند .

..

کنار سایه این دیوار

ظلمت شبهای زمستان پیدا نیست

لالائی تو را از بر شده ام

آن صدائی در خواب نبود

شورش رعد های این ابر ِ بارور

و  خیسی نگاه آسمانیش

صدای تنهائی باران نبود

مثل تابستان که در من می سوخت

شب تاریک را ماه نبود

پ ن

فراموشم شده است اينجا زمين پهناور است نه خانه كوچك من 

انگار تمام آداب تنفس در من تباه شده اند كه اينگونه سخت نفس ميكشم

جائي در دوردست براي من نشان گذاشته اند .

يافتن آن نشانه از نفس كشيدن آسان تر است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:39  توسط حسین محمدی  |