تبليغاتX
شرح حال
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
گريه نكن بانو

اين عادت ماست

هر وقت راهي نيست تا مقصد

مانده ايم

گريه نكن بانو 

شب هاي سردي پيش روست

و روزهاي گرمي پشت سر

و يك جرعه از پياله باقيست

گريه نكن

كسي از جاده آنسوتر ميرود

قاصدكي در دست

و پيغامي از صبا

شايد از گندمهاي زرد ،

از پرواز  ساعتهاي دور

و گذر آرام اين ايام تلخ

رهايمان كنند .

..............................................................

شايد ما بايد برويم تا رهائي

تا بزرگ

تا همانجائي كه پروانه رنگ گرفت

و صداها آواز شد

بايد برويم نگو كه راه سخت است و دشوار

ما سنگين شده ايم .

پ.ن.۱

من چشمانم را بستم و به آخرين كوچ رسالت انديشيدم من باور هزار اندوه و غرور را ديدم زيباترين باران باريد و اطرافم گلبو شد.

پ.ن.۲

چقدر باران زيباست و چه نمناكي سردي برمن نشسته است وچه ويران ميرود اين دريا تا موج،تا تصوير زيباي زمستانها.رعدهاي بي صداي اين باران پاك،زجه هاي غمگين شب و من كه گريستن هاي گاه گاهي ام پر تپش تر از هميشه ميغرد/واي بر روزهاي ناموزون/

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط بازتاب  | 

 

 

دل بی پرواز مانده است

دور از هیاهوی مرغان صداهائی پررنگ در افکارم جا مانده اند .

راست گفت آنکه گلایه میکرد . 

میشود پرید ٫بیا از این صخره بر بالای آسمان پرواز کنیم .

.......................................................................

یک روز بعد از بهار در حالی که همه در من بودند

و وقتی صبح زود بود و من مثل خیلی از روزهای دیگر

خسته تر از دیروز باز با عجله ٫ هر چه داشتم و نداشتم

را با خود برداشتم و سر به بیرون گذاشتم تا اینکه کسی

باشم  مثل تو ای دوست و مثل او که بر من نه مهری

کرد و نه از من زجری بُرد ٬ آشفته و پریشان و بدون آنکه در

من چیزی بروید سر به زیر وارد زندگی یکنواخت امروز شدم.

بسم الله الرحمن الرحیم .

ورد هر روز مرا سنگین میکرد

روز بود اما هوا ابری بود و لطافت را که از ۲ روز قبل به همراه

آورده بود باز بر من ارائه میکردو مرا درخود حل میکرد .

هوای ابری همیشه بر ای من رویاهای خوب ٬ارمغان می آورد.

...

صبح خیلی زود بود

لب پرتگاه ایستادم و بادی که نه تند باشد و نه ملایم اما نمناک و کمی سرد

صورت و سینه ام را تازه میکرد . یک لغزش برای آنکه یکصد متر را سقوط آزاد

کنم کافی بود . هر دو دستم را تا آنجا که میشد گشودم و سرم را که سبکتر

از همیشه مینمود را رو به آسمانی که پر از ابر بود بالا بردم ٬ سینه ام  را  از

نمناکی هوا لبریز کردم و چشمانم را گشودم .

انگار شنوائیم ده ها برابر بیشتراز دیروز بود . طاقتم افزون بود و همه حس هایم

لبریز شده بودند . هردم احساس پرواز در من فزونی میگرفت . کافی بود کمی

جرءت کنم . خلوتی در من بود انگار همه در من به سکوت رسیده بودند . اما

حس های متفاوتی که رشدشان کم هم نبود مرا رها تر نمیکردند . صدائی از

من بر نمی خواست فقط سکوت بود ....

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
شاخ و برگش در وجودم میلغزید

آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

زیر پاهای من زمین سخت تر از همیشه و از جنس سنگ خالص بود ٬

سرم را از آسمان و ابرها جدا کردم و به افق نگاهم خیره ماند . تادور دستها

چیزی نبود که نگاهم را تیره کند و من سکوت نمناکم را ادامه میدادم ٬ هنوز

باد خوبی میوزید و همه هر چه در من بود سکوت بود و حس های رنگارنگ

که هر دم فزونی میافتند .

نم های باران اکنون  بر باد سرد سوار شده بر من مینواختندوصدای هشیاری

در من میکوبید و راهی به بیرون نمی یافت . من تنها بودم و آنچه در من بود هر

دم بزرگ تر می شد .

به پائین پرتگاه نگاه نمی کردم چرا که هرگاه به سختی ها فکر کرده بودم توانائیم

را گم میکردم . در آن لحظه لبریز از شوقی شدم و قدم از قدم برداشتم ٬ دستانم

باز بودند و باد خوبی که میوزید بر اشتیاقم میافزود به ناگاه از زمین جدا شدم و هر

دو پایم سبک بودند .

من در ابتدای آسمان رها شدم و بی وزنی ٬مرا به همراه باد میغلطاند  . تکه ای از

من جدا شد و دور از من  به قسمتی از زمین رسید که آب شور دریاها آن را مملو

کرده بود  و من بی پروا و پر از پرواز در ابتدای آسمان میغلطیدم .


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط بازتاب  | 

سلام

انگار همين چند لحظه قبل بود

چيزي گم كرده بودم . عطش ِ پر از گرمایش هر لحظه مرا به خودمتصل کرده بود و من نا خود آگاه قدم در راهی گذاشته بودم که حالا میبینم که هرچه رفته ام و هرچه بروم به انتهائی نخواهد انجامید .

انگار همین چند لحظه قبل بود .

چشمهایم می خواستند که از کاسه گود کوچکشان خارج شوند و من به آرامی از آسمان بروی نورهای کوچکی که با لبخند مرا نظاره میکردند پائین می آمدم. هوا خوب و ملایم بود و گرمای درونم بیش از آن چیزی بود که نشان میداد . به سختی خود را نگاه داشته بودم . احساس ولع و حرصی وصف ناپذیر مرا آغشته میکرد و بیتاب از رسیدن بودم .

همهمه و بلوائی بود . باید راه میافتادم و در همین زمین که زیر پایم بود و ناشناخته بود .زیر لب ورد و ذکر میخواندم کتابهائی را که همراه داشتم را نگاهی کردم و یکی از آشنایان را برداشتم تا لحظاتی بی خود از خود باشم . کمی گذشت و بیتابی بیشتری از قبل بر من مستولی شد.نفس کشیدن سخت بود ....

باران آن هم به شیوه خاص خودش ( انگار فقط هوا نمناک بود نه زمین )میبارید و این موهبتی بود که من آنرا مختص خودم میدیدم . میرفتیم و من پیش از دیگران رفته بودم . چشمهایم بسته و درهای دیگری گشوده شده بود . زمین از من دور شده بود و بی نیاز از هوا پرسه میزدم .

انگار همین چند لحظه قبل بود .

سر که بر زمین میگذاشتم دل از دستم بیرون بود لحظه هائی را دیده اید که طعم شیرین بدهد ؟ طعم لحظه هایم رنگی بود  . هر کاری را که میخواستم انجام بدهم درنگی نبود .نهایت توانائی .خوابیدم و خود را در لباسی دیدم سپید که از من بسیار بزرگتر بود و حول من پیچیده بود . بوی خوبی داشت و آرامشم را دو چندان کرده بود . لبخند که تا کنون  با من غریبگی کرده بود حالا لحظه ای مرا تنها نمیگذاشت .

شده است که بخواهید در لحظه ای بمانید ؟

من تمام لحظه هایم رادر آنروزهامانده ام نه از من جدا میشوند و نه من میخواهم که بیرون شوم . خوبی ها  خوبی ها خوبی ها

پارچه های سفید مرا در بر گرفته بودند و من هر آئینه در آنها میغلطیدم و نفس هایم را سبکتر میکردم . هر دم هزار بار از آنکه لکه ای بر این سپیدی بیافتد هراس مرا فرا میگرفت و من راضی از این هراس مراقبت ها را بیشتر میکردم  و هر چه بود لبخند بود که بر جا میماند .

انگار همین چند لحظه قبل بود .

صدای ستاره و ماه همراهی میکرد و سو سوی بهاری از دور مرا میخواند .من روانه در پی بادی نرم سبکبال میشدم و کتابهای همراهم دیگر سنگین نبودند . دوباره باران بارید و من هراس لکه هائی را داشتم که از باران بر من و این سپیدی میماند . صدای تکبیر در من فزونی میافت و هر دم دلم به افقهای گرم و نمناکی سوق داده میشد. نور های سبز نورهای سفید و سبز . سرعت برایم زیاد بود و آهستگی و کُندی ام باعث میشد تا هرگز دستم به آنها نرسد .

انگار هنوز در من است که هرگاه نفس میکشم بوی مخصوصش مشامم را نوازش میدهد . بوی پشم خوشبو شده یک بوی گرم و مطبوع که جانم را تازه میکند . یک نفس عمیق در حالی که چشمانم را بسته باشم و دستانم را تا انتهائی که ممکن است گشوده باشم و پر از عشقی  که میشناسی آنرا تورا در دل خوانده باشم آنگاه است که تو خواهی آمد و بر من نسیم رحمتت را خواهی وزید و من سرشار از عطرت آرام آرام به پرواز در خواهم  آمد . 

جدا شدم از حکایت ... انگار همین چند لحظه قبل بود

بیتاب بیتاب شده بودم شب بود و بارانی  آنهم از نوع خودش . انگار که فقط هوا بسیار نمناک شده بود ومن هنوز میترسیدم که سپیدی را لکه ای بیافتد  نزدیک صبح وقتی هنوز هیچ جا روشن نبود دروازه ها پیدامیشدند و من را به درون میکشیدند و من با ولع و حرص و با همان کُندی کسل   کننده ام به درون شهر میخزیدم. چه شادی و شوری برپا بود در آن لحظات صبحدم نمناک. رنگها در هم پیچیده بودند.هرطرف نور بود و روشن .آسمان روشن.زمین روشن . در دلم تکبیر بود و سلام و از شوقی وسیع پر شده بودم.به دنبال خانه بودم خانه خودم . آنجا که بنشیم آسوده و فارق از همه اطرافم این بیتابیم را اندکی بکاهم. به هركس ميرسيدم سراغش را ميگرفتم .هنوز آفتاب نزده بود که خانه را دیدم  . که آنهم برای خود حکایتی است . باور کن به چند قدمی خانه رسیده بودم و بوی گرمش را می فهمیدم اما چشمان تارم فقط سیاهی میرفت

انگار همین چند لحظه قبل بود

چشمم که به خانه افتاد بی اختیار زانوانم سست شد . دلم دچار شدیدترین تپش ها شده بود .به سجده افتادم و تکبیر گفتن هایم در ریشه هایم رشد میکردند. هر لحظه سپیدی را لکه ها تهدید میکردند . من شاداب از آنکه سپیدی را تا خانه به تحفه آورده بودم  سجده ام  بر آستان خانه ام را سعی میکردم که بی وقفه ادامه دهم .آسمان روشن . زمین روشن و اکنون من در خانه هستم .

حالا ديگر يك سال و قدري هم بيشتر گذشته است اما هنوز بوی عطر گرم و نمناکش مشامم را نوازش میدهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:53  توسط بازتاب  | 

 

 

 

 

 

خورشید که پیدا شد

                    مرغ دریائی پر کشید

                                      وقتی باران رسید

قایقم را ربودند امواج

ساحلم را بردند به تاراج

وقتی خورشید می نشست

            ماهی خسته از راه رسید

                     ستاره باران شد آسمان......

من ماندم و ساحل

یک دنیا عشق

یک دنیا درد

در ساحل چیزی بود

نظرها را میدوخت به خود

شاید برگی             

شاید شب تاب

فانوسی آنگاه

              روشن بود در برج

شاید می یافت قایقی

گمشده در طوفان...............

وقتی خورشید پیدا شد

من بودم و ساحل

یک عالم عشق          

 یک عالم درد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:28  توسط بازتاب  | 

من سودا زده را

آفت چشمان تو

اینگونه پریشان خواهد .

قصه ای گو

که دلم مژده دیدار تو را میخواهد

گرچه از وادی ژرف تمنای سکوت ..قصه را میخوانم.

                                      لب تو چاره گشاست

                                                        قصه ای گو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:27  توسط بازتاب  | 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم.

سفر تکوین.فصل بیست و هفتم.

مشتمل بر ۴۶ آیه

۱). و واقع شد هنگامی که اسحق پیر شد که چشمانش از دیدن تار شد و پسر

بزرگ خود عیسو را خوانده وی را گفت که ای پسرم و او دیگر گفت که اینک حاضرم.

 

۲).وگفت که اینک حال پیر شدم و به روز وفات خود عارف نیستم.

 

۳).پس حال اسلحه خود یعنی ترکش و کمان خود را بگیر و به صحرا رفته از برای

من شکاری صید کن .

 

۴).و برای من چنان که میل دارم طعامی ترتیب داده بمن بیاور تا آنکه بخورم و جانم

پیش از وفاتم تو را برکت دهد.

 

۵). و ربقاه (مادر یعقوب)آنچه که اسحق به پسرش عیسو گفت  شنید.پس عیسو به

صحرا رفت تا آنکه برای شکار صید کرده به پدرش بیاورد.

 

۶).و ربقاه به پسر خود یعقوب متکلم شده گفت اینک پدر تو را شنیدم که با

برادرت عیسو بدین مضمون گفت .

 

۷).که از برایم صیدی آورده طعامی ترتیب نما تا بخورم و پیش از وفاتم ترا در

حضور خداوند دعای خیر نمایم.

 

۸).پس ای پسر من فرمانمرا اطاعت نما به نوعی که تو را میفرمایم.

 

۹).حال به گله برو و از برایم دو بزغاله خوبی از آن بیاور تا از آنها برای پدرت

به نحوبی که میل دارد طعامی ترتیب نمایم.

 

۱۰).و تو از برای پدرت ببر تا آنکه بخورد و پیش از وفاتش ترا برکت بدهد.

 

۱۱).و یعقوب به مادرش ربقاه گفت که اینک برادرم عیسو مرد مو  داری است

و من مرد ساده هستم.

 

۱۲).احتمال دارد که پدرم مرا مسح نماید و من در نظرش مثل فریبنده باشم

و بر خود به جای برکت لعنت بیاورم.

 

۱۳).اما مادرش وی را گفت که ای پسرم لعنت تو بر من باشد مراد اینکه فرمان

 مرا اطاعت نموده بروی و از برایم بیاوری.

 

۱۴).پس روانه شده گرفت و از برای مادرش آورد و مادرش طعامی بر طبق میل پدرش

 ترتیب داد.

 

۱۵).و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عیسو را که به خانه نزدش بود گرفت و

به پسر کوچکش یعقوب رساند  

 

۱۶).و پوست های آن بزغاله ها را بر دستها و به سطح گردن او بست.

 

۱۷).و طعام و نانی که ترتیب نموده بود به دست پسر خود یعقوب داد.

 

۱۸).و او نزد پدر خود رفته گفت ای پدرم و او در جواب گفت که اینک

حاضرم ای پسرم . تو کیستی؟ 

 

۱۹).و یعقوب به پدر خود گفت که من اول زاده تو عیسو هستم.

بطوری که مرا امر فرمودی کردم  تمنا اینکه بر خاسته بشینی و از صید

من بخوری تا آنکه جانت مرا دعای خیر نماید

 

۲۰).واسحق به پسر خود گفت که ای پسرم از کجاست که به این زودی یافتی؟

و او گفت اینکه خداوند خدای تو در برابرم راست آورد.

 

۲۱).واسحق به یعقوب گفت به تحقیق ای پسرم نزدیک بیا تا آنکه تو را مسح نمایم

که آیا پسرم عیسو هستی یا نه.

 

۲۲).پس یعقوب به پدر خود اسحق نزدیک آمد و او را مسح نموده گفت که آواز  آواز

یعقوب است اما دستها دست عیسو است.

 

۲۳).و او را تشخیص نداد زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو مودار بود

 پس او را برکت داد.

 

۲۴).وگفت آیا خود پسرم عیسو هستی ؟ و او گفت که هستم.

 

۲۵).و باز گفت که به من نزدیک بیاور تا از صید پسرم بخورم و جانم تو را برکت دهد

و به نزد او آورد که خورد و هم شراب را به او آورد که آشامید.

 

۲۶).و پدرش اسحق به او گفت که ای پسرم نزد من آمده مرا ببوس .

 

۲۷). و به اسحق نزدیک آمده او را بوسید و اسحق لباس او را بوئید و او

را برکت داده گفت ببین که رایحه پسرم مثل رایحه زراعتیست که خداوند

آنرا برکت داده است .

 

۲۸).پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین و فراوانی گندم و

شیره انگور عطا نماید.

 

۲۹).و قوم ها تو را بندگی نمایند و امت ها تو. را تعظیم نمایند و مولای برادرانت

 باش و پسران مادرت تو را کرنش نمایند لعنت کننده ات ملعون و دعای خیر کننده ات

 متبارک باشد .

 

۳۰). و واقع شد بعد از تمام کردن دعای خیر اسحق یعقوب را در حین بیرون رفتن

 یعقوب از حضور پدرش اسحق که برادرش عیسو از صید باز آمد.

 

۳۱).و او هم طعامی ترتیب نموده به جهت پدرش آورد و به پدرش گفت که پدرم برخیزد

 و از صید پسر خود بخورد تا آنکه جانت به من برکت بدهد .

 

۳۲).و پدرش اسحق وی را گفت که تو کیستی ؟ و او در جواب گفت که من پسر اول

زاده ات عیسو هستم .

 

۳۳).پس اسحق به لرزش بسیار شدیدی لرزیده گفت کیست و از کجاست آنکه صید را

صید نموده به من آورده است و پیش از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم که

متبارک هم او خواهد بود .

 

۳۴).و هنگامی که عیسو سخنان پدر خود را شنید به فریاد عظیم و به زیادتی تلخی

فریاد کرده به پدرش گفت که بمن هم بمن برکت بده ای پدرم

 

۳۵) .و او گفت که برادرت از راه حیله بازی آمده برکت تو را گرفته است .

 

۳۶).و عیسو گفت که به حقیقت او را یعقوب خوانند زیرا که این دوباره مرا فریب داده

 است حق بکوریتم را گرفت و اینک حال برکت مرا گرفته است و گفت که آیا از برای

من برکتی را وا نگذاشته ای ؟

 

۳۷).اسحق در جواب عیسو گفت که اینک او را +مولای تو گردانیدم و تمامی برادرانش

را به او بنده دادم و هم او را به گندم و شیره انگور تقویت دادم پس از برای تو ای پسرم

حال چه بکنم؟.

 

۳۸). و عیسو به پدرش گفت که ای پدرم آیا تو را یک برکتی است بتنها و بمن هم بمن

برکت بده ای پدرم و عیسو آواز خود را بلند کرده گریست .

 

۳۹).و پدرش به اسحق جواب داده وی را گفت که اینک مسکن تو از فربهی زمین و از

بالا از شبنم آسمان خواهد بود . 

 

۴۰). و به شمشیرت زندگی خواهی نمود و به برادرت بنده خواهی شد و واقع شود

هنگامی که قوی شوی پالهنگ او را  از گردنت خواهی شکست .

 

۴۱).پس عیسو بر یعقوب به خصوص برکتی که پدرش به او داده بود کینه ورزید و عیسو

در دل خود گفت که ایام نوحه گری از برای پدرم نزدیک است و برادر خود یعقوب را

خواهم کشت.

 

۴۲).و به ربقاه سخنان پسر بزرگ خود عیسو خبر داده شد و فرستاده پسر کوچک خود

یعقوب را احضار نموده گفت که اینک برادرت عیسو به سبب تو خود را تسلی میدهد 

 تا آنکه تو را بکشد . 

 

۴۳).پس حال ای پسرم فرمان مرا اطاعت نما و بر خاسته به نزد برادرم لابان به 

حاران فرار نما .

 

۴۴).و با او چند روز بنشین تا خشم برادرت بنشیند .

 

۴۵).که تا غیظ برادرت از تو رفع شود  و آنچه که به او کردی فراموش کند آنگاه

فرستاده تو را از آنجا خواهم آورد چرا از هر دوی شما در یک روز محروم بمانم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط بازتاب  | 

 

 

وقتی

سر بروی شانه هایم داشتی

وقتی قطره ای اشک مرا به خود آورد

وقتی سخن از مرگ گریانمان کرد

وقتی سخنی مرا از خوابم کرد بیدار

وقتی

نگاهت سوزانتر بود از همیشه

وقتی مینوشتی با انگشت که جا دارم در قلبت

افق بود و من پیش رو جاده ای 

باید میرفتم

باید که خود میشناختم

وقتی ستاره ای پرسید

که افق کجاست

من باید می یافتمش

اما من گم شده بودم

وقتی دیدمت در بازگشت

گلهای زنبق در دست

بهار میکاشتی در دشت

وقتی صدایت کردم

لرزیدم

آخر نگاهت سوزانتر شده بود.

من مبهوت تو ...تو مانده سر در گم ...مبهوت من

وقتی تو را نشان از جاده می دادم ...میشناختی!!

تو را نشان از افق دادم می دانستی!!

اما ستاره دیگر نبود

رفته بود.

وقتی بهار آمد

وقتی من و تو رفتیم

دشت بود و تا افق یک دشت زنبق سرخ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:22  توسط بازتاب  | 

 

 

 

قصه خالي شده از من

خالي شده از تو 

...........................................

زندگاني بايد كرد و سبدها را پر تر

و نفس را آرامتر 

ياس بايد برد شعر بايد گفت

..........................................

مهتاب گفت بايد از شب بگذريم

وبادها گفتند بايد از آنسو بگذريم

و باران گفت بايد بالاتر بشويم

اما عشق ماندگارمان كرد  مانديم

قصه خالي شد از ديگران

ديگراني كه نه باران ديدند و نه باد فهميدند

شش روز گذشت

باراني و مهتابي

و عشق آزاد شد تا علت همه سجده ها باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:24  توسط بازتاب  | 

مدت ۸ ماه است که اینجا مینویسم در واقع اینجا خانه من شده است خانه ای در خانه در محل کار خانه ای همراه با من در سفرهای شخصی و کاری ام. در این مدت کوتاه چندین دوست خوب که تعدادشان از دستم در رفته است پیدا کردم از دور و نزدیک خانواده ام با آنها آشنا شدند و بدون اینکه آنها را دیده باشم از حس حضورشان شاد شدم بعضی از آنها خداحافظی کردند و از عدم حضورشان دلتنگ شدم . اسمم را آنها که دوستشان داشتم برایشان آشنا بود . انتخاب کرده بودم این اسم را تا با بگویم دوست مخلص همه بندگان خدا هستم و همه را دوست دارم .این حس آشنائی بود برای من . در این مدت با افراد مختلف و عقاید متفاوت روبرو شدم حرف زدم و نظر دادم و با اندیشه ایشان آشنا شدم . حالا اینروزها احساس میکنم که شکل اسمم گاهی باعث آزردگی خاطری میشود و این خارج از قاعده و قاموس حسینعلی است و خارج از احوال دوست داشتن دیگران به همین دلیل از حالا با نام بازتاب مینویسم ولی همان حسینعلی هستم قربانت بشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:29  توسط بازتاب 

بسم الله الرحمن الرحیم

حس را خواستم که بنویسم دیدم خالی از

تو نیست.

به هر احوال که نگاه کردم دیدم تو از آن

لبریزی .

فریاد کردم وخواستم بی اذنت سخن بگویم ‌‌

زانوهایم سست شد

و بی اختیار قلم از من گریخت .

صبح که برفها را کنار میزدم و سرما در من

بود پیدایت شد و تا حالا که شب شده و

همه در خوابند مرا هر جا که خواسته ای

برده ای .

آخر من از آنچه میبینم نترسیده ام

ترسم از آنهائیست که نمیبینم .

چگونه است اگر بخواهم درمن بمانی ومن تورا بفهمم ؟

چه بخواهم و نخواهم جانم را آخر یک روز براهت

خواهی برد.

و مرا به آغوشت راه خواهی داد.

ای سلطان پروازهای بلند

ای صاحب آسمانهای شگرف

تو صاحب هر راهی

تو مالک هر جانی

...........................................

صدایم زدی انگار

من جا مانده ام!!!!

شاید خواب بوده ام

شاید در واژه ای گم شده بودم

من پی هزار بهانه پر رنگ

در هزار کوچه این آسمان

پیچیده ام!!

و از نگاه بارانی هر گل

هزار خاطره در خاطرم جا داده ام.

و از عبور آرام یک ستاره

هزار شبنم سرد بر بالش نرم خود پاشیده ام

و اما من بازگشته ام و به همراه هزار بهانه پر رنگ

آورده ام

من آمده ام و به پیمودن این راه آماده ام

یک سبد میخواهم و

یک صحبت گرم

یک نگاهی که بتوان فهمید

که چه وقت از نفس ابر سفید

باران میآید.

من آمده ام و صدای آگاهی من بیشتر است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:34  توسط بازتاب  | 

 

 

 

 

 

 

 

۱.طسم

۲.این آیات کتاب روشنگر است

۳.بخشی از داستان موسی و فرعون را برای اهل ایمان به راستی و درستی بر تو میخوانیم.

۴. همانا فرعون در آن سرزمین سرکشی کرد

واهل آن را فرقه فرقه کرد

طایفه ای از آنان را به زبونی کشید

پسرانشان را میکشت

و زنان زنده باقی میگذاشت

او از تبهکاران بود

۵. و ما میخواهیم

برکسانی که در روی زمین به زبونی کشیده شده اند

منت نهیم

وایشان را پیشوا گردانیم

و ایشان را وارث گردانیم

۶.و به آنان در روی زمین تمکن بخشیم

واز آنان به فرعون و هامان و سپاهیانش

چیزی که از آن پروا داشتند

                                نشان دهیم.

۷. وبه مادر موسی الهام کردیم که او را شیر بده ،وچون بر او بيمناك شدي،او را به دريا بيافكن،ومترس و غم مخور ،

ما برگرداننده او به سوي تو و گرداننده او از پيامبران هستيم.

۸.آنگاه خانواده فرعون او را برگرفتند تا

سرانجام دشمن و مايه اندوهشان شود.

چرا كه فرعون و هامان و سپاهیانشان خطا كار بودند.

۹.وهمسر فرعون گفت

هم براي من و هم براي تو چشم روشنيست

او را نكشيد

چه بسا به ما سود برساند

يا آنكه به فرزندي بگيریمش

و آنان در نمي يافتند.

۱۰.و دل مادر موسي به كلي خالي شد

چنانكه اگر دلش را گرم نميكرديم كه از باور دارندگان باشد

نزديك بود راز او را آشكار كند . 

۱۱. وبه خواهر او گفت پي او را بگير

آنگاه دورادور او را ميپائيد

ولي ايشان در نمي يافتند

۱۲. و از پيش

او را از پذيرفتن پستانها باز داشتيم

سپس خواهر موسي گفت آيا شما را به خانواده اي راهنمائي كنم كه نگهداري اورا براي شما بپذيرند و خير خواه او باشند؟

۱۳. او را به مادر ش باز گردانديم تا دل و ديده اش روشني يابد و غم نخورد و بداند كه وعده الهي حق است .

ولي بيشترينه آنان نميدانند.

 

 

 

 

 

 

قرآن كريم

آيات ۱ الي ۱۳ از سوره قصص

ترجمه : عين ترجمه از آقاي بها الدين خرمشاهي

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:36  توسط بازتاب  | 

مرداب تنها

 

 

 

وقتي هيچ نگاهي نمي كند يادت

 و هيچ صدائي نمي آيد

         بدنبالت

          و گناهي نيست

                      در اين نزديكي تار

 گمشده اي در خود و ميگذرند ايام

 وقتي از پنجره بادي نمي آورندت

 تا جشن كولي هاي سركوچه

 سر سوزن كني سيراب 

 و آسمان شبهاي شهر

 تهي از چشمك ستاره هايي ميشود

كه بوي نمناك بهارند و مسافران ستاره دور

و

 هيچ نمي بارد از آسمان هر چه ميدوزي نگاه

آه چه ميگويم

وقتي نيستي

 هيچ نيست تكه اي چوب

 تا به اين رود بتوان دلشاد رفت

 و كسي را ديد 

 و يا رازي فهميد

هيچ ندارد اين مهتاب رونق

 و هيچ نميبارد اين ابر

و كس نميخواندازچشمانت شكوه هاي سردمن

آه چه ميگويم

          وقتي نيستي

                سنجاقكي نيست       

             مرداب تنهاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:11  توسط بازتاب  |